وقتی خدا دیده میشود؛ چالشهای توحیدی در روایت معراج
مقدمه:
سفر معراج، یکی از برجسته ترین و در عین حال رازآلوده ترین وقایع در سنت دینی اسلام است؛ سفری که در آن پیامبر اسلام به شکلی خارق العاده از زمین به آسمان برده میشود، با پیامبران پیشین دیدار میکند و از عوالم بهشت و جهنم بازدید مینماید. اما همین روایت، در دل خود ابهاماتی بنیادین، تناقضهایی روایی و تعابیری مشوش از مفاهیم توحید، نبوت و معاد را نهفته دارد که سالهاست محل گفت وگوی نقادانهی متفکران مستقل، قرآن پژوهان نوگرا و حتی برخی عالمان دینی درونی نیز قرار گرفته است.
در این فصل، سعی شده نه با رویکرد انکار و تمسخر، بلکه با رویکرد پرسشگری و تحلیل عقلانی، ابعاد گوناگون داستان معراج مورد بررسی قرار گیرد. از بررسی دقیق آیه اول سوره اسرا و تأمل در واژههای «اسری»، «عبد»، «لیل» گرفته تا تحلیل روایات متناقض از منابع شیعه و اهل سنت که گاه از رؤیا بودن و گاه از عروج فیزیکی سخن میگویند.
آیا معراج رویدادی تاریخی است یا تمثیلی؟ آیا سفر از زمین به آسمان بود یا صرفاً از مسجدالحرام به مسجدالاقصی؟ آیا هدف آن دیدار خداوند بود یا مشاهدهی ملکوت آسمانها؟ و مهمتر از همه، این همه وصف جزئی از دیدار، مکان، فاصله، موجودات عجیب و حتی ظواهر جسمانی «خدا» چه نسبتی با اصل توحید ناب در آموزههای قرآنی دارد که «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»؟!
اینجا جایی است که سنت دینی، به جای پاسخ گویی، گاه به اسطوره سازی، تناقضگویی یا حتی تقلیل مفاهیم الهی به روایتهای بشری و جسمانی پرداخته است و همین، رسالت پژوهشگر نقاد را ایجاب میکند که در برابر این میراث، نه با پذیرش بیچون و چرا، بلکه با عقل ورزی و بازخوانی وفادار به حقیقت، تأمل کند.
پیرو این مقدمه، مجموعهای از تدریسهای استاد بروجردی، کاشف توحید بدون مرز در زمینه موضوع فوق ارائه می گردد، این تدریسها به صورت صوتی و از طریق تماس تلفنی، در دوران حبس یا حصر خانگی ایشان، برای علاقه مندان برگزار شده است و پس از آن، دانشجویان این مباحث را گردآوری نموده و تحت نظر استاد بروجردی ویرایش و تدوین نمودهاند.
درس اول: آیا در سفر معراجیّه، ولی وسطی بالا رفت یا ذات اقدس کبریائی پائین آمد؟ آیا در فضا و قضای غیبت آدمی میتواند به مناطق ممنوعه فوقانی برسد؟ اگر این دیدار انحصاراً مربوط به ظهور است، چگونه معادلات سماوی برهم میخورد و ساختارشکنی میشود؟
« ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی »
منابع:
کتاب بحارالانوار جلد ۱۸ صفحه ۳۰۲
آیه ۸ سوره نجم.
از محمّد باقر آمده، ایشان در شرح آیه ۸ سوره نجم اینگونه از اسرار توحید ناب و خالص پردهبرداری میکند، کتاب آسمانی ما در خصوص مسافرت ماورائی رسول خاتم به محضر ربوبی میگوید:
«ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی» یعنی آفریدگار هستی از موقعیّت علیائی پایین آمد تا مخبر خود را دلالت کند.
دقّت کنید! این آیه مربوط به معراج است، «ثُمَّ دَنَا» دنیٰ، دَنی، دنیا، دنیا یعنی پایین. «ثُمَّ دَنَا» چه کسی آمد پایین؟ پیغمبر آمد؟ خب پیغمبر که در زمین بود، خدا آمد! یعنی اراده او آمد، یعنی دست یداللّهی آمد. «فَتَدَلَّیٰ» خب حالا توضیح را امام باقر میگوید، دنیٰ به مفهموم نزول اجلال است، همانگونه که نام محلّ تولّد و زندگی و مرگ ما دنیا است که دَنی، اُفتترین منطقه در خلقت را میگوید. در راستای این توضیح، شکافندهٔ معالم غیبی، باقرالعلوم میگوید:
«اَدْنَی اللهَ مُحمَداً» پادشاه عالمِ وجود، خود را به نمایندهاش در زمین نزدیک کرد برای توازن سنخیّت. سنخیّت فطریِ بالا به پایین، دقّت کنید متن را! اینجا آیه میگوید «ثُمَّ دَنَا» پس پایین آمد.
پایین آمدن را معنا میکند «اَدْنَی اللهَ مُحمَداً» خدا پایین آمد تا محمّد را بالا ببرد،حالا؛ این خدا پایین آمد، میتواند موقعیّت بالفعل باشد، یعنی فرمان آمد که این را ببرد بالا، والّا هرج و مرج در سلطنت خدا نیست،
«اَدْنَی اللهَ مُحمَداً» خدا به پایین آمد! یا حکم خدا به پایین آمد، یا وسایل و ابزار خدا به پایین آمد، چون خدا وسیله ساز است، یکی از اسمائش «یَا مُسَبِّبَ الاَسْبَاب» ای کسی که سببها را میسازی، خدا سبب ساخته که انسان بالا برود، چطوری برود بالا؟ ابزار را خلق کرد در مغز بشر، انسان دستیابی پیدا کرد به سفینه فضایی تا برود آسمان، موشک زمین به هوا خلق کند. همه آنها مرهون عقل است؛ عقلی که خدا داده، «اَدْنَی اللهَ» آمدن خدا، خدا هم پایین میآید؟ خدا همه جا میآید. خدائی که نتواند پایین بیاید به درد نمیخورد که! خدا مدیریّت کلّ آفرینش است، «اَدْنَی اللهَ» آمد خداوند به پایین و محمّد را به بالا برد. «اَدْنَی اللهَ مُحمَداً» یعنی رانندهٔ این فضاپیما خود خدا بود!
(تدریس 3383، تاریخ 05/07/1396)
درس دوم: در مباحث قرآنی، در مکتب فَتُلقَّی الْقرآن مِنْ لَدُن حَکیم عَلیم.
«سُبْحٰانَ الَّذي أَسْرٰى بِعَبْدِه، لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَي الَّذِى بٰارَکْنٰا حَوْلَهْ، لِنُرِيَهُ مِنْ آيٰاتِنٰا إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصير»
منبع:
قرآن، سوره اسری آیه اول است.
تسبیح بر آن قَدَر قدرت و قوی شوکتی که یک نفر را به مهمانی بُرد از فرش به عرش «️سُبْحٰانَ الَّذي أَسْرٰى بِعَبْدِه»میگوید که این مخبر وحی آمد همه چیز را دید، دید که خدا اینقدر کوچک نیست، خدایی که در فرهنگ ادیان آسمانی آمده، در تفکرات مذاهب الهی آمده، که خیلی خیلی کوچکش کردند، در حدی که انسان جرأت میکند، ولایتش را تقسیم اراضی کند، سرپرستی اش را نقض کند،«️سُبْحٰانَ الَّذي أَسْرٰى بِعَبْدِه» سیر داد از پایین به بالا عبدش را. چرا گفت: «بِعَبْدِهِ»؟ بخاطر اینکه، تازه بُردش آن بالا بالاها تا نشان بدهد بشر چقدر کوچک است. «بِعَبد» گفت بخاطر اینکه، با بندگی انسان به آن بالاها میرود، نه با سرکشی، برای همین هم به پیغمبر گفت: بنده ای، برده ای، بندی هستی، زنجیری هستی، افتاده ای، خاکساری، خلع کامل از اختیاری؛ یک کلمه، بنده، عَبد، از خودت هیچ چیز نداری، هر چه هست واگذار کردی، تفویض امر، توکل، حالا بیا مهمان من باش، حالا به مهمانیِ ملکوت بیا.
«️لَیْلاً مِّنَ الْمَسجِدِ الْحَرَامِ» بخاطر چی شب؟ نه! میخواهد بگوید از تاریکخانه بُردش، از اینجا، شبِ سیاهِ یلدایِ تیره و تار است، کلِ غیبت، یعنی من و تو متأسفانه، در زغال دانیِ آفرینش، به دنیا آمدیم، با زغالها بازی میکنیم، زغال میخوریم، زغال میبینیم، زغال میشنویم، زغال میرویم، زغال آرزو میکنیم، تا برویم به جایگاه اصلی. «️لَیْلاً» برای همین میگوید، میگوید از اینجا که منهای روشنایی است، به دور از سپیدی و شفق است، این مهمانش را بُرد.
«️لَیْلاً مِّنَ الْمَسجِدِ الْحَرَامِ» خب، مسجدالاحرام کجاست؟ مکه، از مکه بردش. چون مکه مهم است دیگر! میتوانست از مدینه ببرد. مکه چون قبله است. «️الَّذي بارَکْنا حَوْلَهُ» بود. موقعیتش این بود که تمام برکات در آنجا ذخیره شده بود، از آنجا میآید به جاهای دیگر.
بعد هم میگوید «إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ» دارد یادآوری میکند، گوشمان را گرفته میکشد این ذات، میگوید آی! من میشنوم چه میگویی ها! من میبینمت ها! مواظب باش! با من مثل خلقم رفتار نکن! من قابل شوخی نیستم. مسئله ذات کاملاً جدی است و باید حریم او را داشته باشی و حرمتش را در همه ابعاد زندگی در نظر بگیری.
( تدریس 2493، تاریخ 02/09/1400)
درس سوم: مبحث معراج نبی، بسی اسرارآمیز است که آیا دیدنیهایش در نهایتِ رؤیت بوده و یا تصورات و القائاتی بوده؟!
«️تَعَالَى الله عَنْ ذَلِكَ قُلْتُ فَلَمَّا اُسْرِيَ بِنَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ اِلَى السَّمَاءِ قَالَ لِيُرِيَهُ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِيهَا مِنْ عَجَائِبِ صُنْعِهِ وَ بَدَائِعِ خَلْقِهِ قُلْتُ فَقَوْلُ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلّٰى فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنَی قَالَ ذَاكَ رَسُولُ اللهِ دَنَا مِنْ حُجُبِ النُّورِ فَرَاَى مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ ثُمَّ تَدَلَّى فَنَظَرَ مِنْ تَحْتِهِ اِلَى مَلَكُوتِ الْاَرْضِ حَتَّى ظَنَّ اَنَّهُ فِي الْقُرْبِ مِنَ اَلْاَرْضِ كَقَابِ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنَى».
منابع:
کتاب علل الشرایع جلد ۱ صفحه ۱۳۱ حدیث ۱
کتاب روضة الواعظین جلد ۱ صفحه ۶۰
کتاب بحارالانوار جلد ۳ صفحه ۳۱۴ حدیث ۸.
سائل از امام سجاد پرسید که آیا خدا قابل توصیف است، که در کجاست؟ چگونه است؟ منطقهاش کجاست؟ حاکمیّت او کجاست؟ فرمود: «تَعَالَى الله عَنْ ذَلِكَ» خداوند بالاتر از این حرفهاست. یعنی شما وقتی میگویی «خدا بالاست» او را کوچک کردی، «در عرش است» او را محدود کردی، «بر کرسی نشسته» یک تصوّر انسانی به او دادی.
سؤال کننده ابوحمزه ثمالی شاگردِ حضرت است که دعای معروف ابوحمزه ثمالی در مفاتیحالجنان است. میگوید گفتم: «قُلْتُ فَلَمَّا اُسْرِيَ بِنَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ اِلَى السَّمَاء» اگر اینطور که شما میگویید که خدا محدود نیست در بالا، عرش، کرسی، پس پیغمبر چطوری رفت بالا؟ چطوری میگوید که قرآن میگوید که به اندازه یک کمان با خدا فاصله داشته؟ سؤال خیلی مهمی است، جوابش هم بسیار زیباست.
سیّدِ سجاد گفت: «لِيُرِيَهُ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِيهَا مِنْ عَجَائِبِ صُنْعِهِ وَ بَدَائِعِ خَلْقِهِ» گفت: رفت بالا عجائب خلقت را ببیند، نه خدا را ببیند! چه را دارید میگویید؟ آن مصحف نویس خیانت کرده یکطوری نوشته، امر مشتبه میشود! پیغمبر که بالا نمیرود خدا پایین میآید، اصل خداست.
میگوید: پیغمبر رفت «لِيُرِيَهُ» برای اینکه رؤیت کند «مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ» را، مُلک خدا را در آسمان، «وَ مَا فِيهَا» و آنچه که در آن است «مِنْ عَجَائِبِ صُنْعِهِ» چیزهای عجیب و غریب را ببیند که در روی زمین دیده نمیشود، «وَ بَدَائِعِ خَلْقِهِ» کارهای خاص خودش را که هیچ کسی نمیتواند این کار را انجام بدهد.
خب، ابوحمزه چه گفت؟ «قُلْتُ فَقَوْلُ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ» چه میشود؟ که در قرآن آمده «ثُمَّ دَنَا فَتَدَلّٰى فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنَی» این چه میشود؟ داستان این چه میشود؟ در این آیه میگوید که آنقدر رفت بالا تا فاصله پیغمبر با خدا شد به اندازه فاصله دو کمان یا کمتر. فرمود: «ذَاكَ رَسُولُ اللهِ» اینکه میگویید پیغمبر است که در شب معراج به مهمانی خدا رفت. «دَنَا مِنْ حُجُبِ النُّورِ» از حجابهای نور که ما از پایین میبینیم هیچ چیز مشاهده نمیکنیم. میگوید: پیغمبر به آن منطقه نور نزدیک شد، دوتا کمان با تبلور انوار الهی فاصله بود نه با خدا!
«دَنَا مِنْ حُجُبِ النُّورِ فَرَاَى مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ» میگوید: از آن بالا تازه فهمید این خدایی که به او پیام میدهد چه کسی است !«ثُمَّ تَدَلَّى» از آن بالا به پایین نگاه کرد،«فَنَظَرَ مِنْ تَحْتِهِ اِلَى مَلَكُوتِ الْاَرْضِ» از آن بالا حکومت خدا را به این پایین دید. «حَتَّى ظَنَّ اَنَّهُ فِي الْقُرْبِ مِنَ الْاَرْضِ» تا اینکه گمان کرد که خیلی نزدیک
شده است. دقت کنید! «حَتَّى ظَنَّ» گمان کرد! این «گمان» را مصحف نویس نیاورده، به طور قاطع گفت که بین خدا و پیغمبر دوتا کمان فاصله بوده. امام سجاد حافظ دین نبوی فرزند پیامبر میگوید که «ظَنَّ» گمان کرد! نه به ضرس قاطع میگوید که بین من و خدا اینقدر فاصله بود!
«حَتَّى ظَنَّ اَنَّهُ فِي الْقُرْبِ» قُرب، قرابت، قریب با قاف (دو نقطه)، همانی که منتظر قرار است در ظهور آنجا برود، قرب؛ میگوید آنقدر عظمت سنگین بود که گمان کرد که به منطقهٔ قُرب رسیده یعنی رسیده پیش خودِ خدا.«كَقَابِ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنَى» آنقدر که گمان کرد دوتا کمان فاصله دارد. بعد مصحف نویس پایین را برده بالا؛ ببین چقدر دستکاری قوی است و هدفدار صورت گرفته! خواسته در نظام توحید ظهوری اختلال کند، خواسته حواسها را پرت کند، خواسته خدا را بیاورد در حدّی که بشود با او فوتبال بازی کرد!
(تدریس 4631، تاریخ 13/10/1397)
درس چهارم: باید از پیامبران گذشته در معرفت رب پرسید و از اطلاعات آنها بهره گرفت!
«وَ سْئَلْ مَنْ اَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنٰا اَ جَعَلْنٰا مِنْ دُونِ الرَّحْمٰنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ، يَسْاَلُهُ مُحَمَّدٌ وَ كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ عِيسَى خَمْسُ مِائَةِ سَنَةٍ، فَقَرَاَ اَبُو جَعْفَرٍ سُبْحٰانَ اَلَّذِي اَسْرىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً ثُمَّ ذَكَرَ اِجْتِمَاعَهُ بِالْمُرْسَلِينَ وَ الصَّلَاةَ بِهِمْ»
منابع:
کتاب بحارالانوار جلد ۱۰ صفحه ۱۵۸
کتاب المناقب جلد ۴ صفحه ۲۰۱، از امام باقر است.
نافع ابن اَزرَق از امام باقر از مسائل موجود در این آیه سؤال میکند. آیه چیست؟ «وَ سْئَلْ مَنْ اَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنٰا اَ جَعَلْنٰا مِنْ دُونِ الرَّحْمٰنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ – آیه 45 سوره زخرف» سؤال کرد که این جریانش چیست که قرآن میگوید «ما جبارالجبابرهایم، قبول نداری باور نمیکنی از همکاران گذشتهات بپرس»؟
میگوید که به پیغمبر گفتند «يَسْاَلُهُ مُحَمَّدٌ وَ كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ عِيسَى خَمْسُ مِائَةِ سَنَةٍ» گفت: پانصد سال بین عیسی و محمد فاصله است، چطوری محمد از عیسی بپرسد که جریان چگونه است؟
«فَقَرَاَ اَبُو جَعْفَرٍ» امام باقر تلاوت کرد «سُبْحَانَ الَّذِي اَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً ثُمَّ ذَكَرَ اِجْتِمَاعَهُ بِالْمُرْسَلِينَ وَ الصَّلَاةَ بِهِمْ» گفت پیغمبر در شب معراج همه آنها را دید، رقم درشتهای آنها را مثل عیسی و اینهایی که عروج کردند و نمُردند!
(تدریس 4343 – درس دوم، تاریخ 06/07/1397)
درس پنجم: در فرهنگ تزریق جهالت به بشریّت در امر توحید، پیامبر در کنار خدا در روی کرسی مینشیند و با ذات اقدس برابری میکند.
– «ثُمَّ صَعِدْنَا اِلَى السَّمَاءِ السَّابِعَةِ فَلَمَّا مَرَرْتُ بِمَلَكٍ مِنَ الْمَلاَئِكَةِ اِلَّا قَالُوا يَا مُحَمَّدُ اِحْتَجِمْ وَأمُرْ اُمَّتَكَ بِالْحِجَامَةِ وَ اِذاً فِيهَا رَجُلٌ اَشْمَطُ الرَّاْسِ وَ اللِّحْيَةِ جَالِسٌ عَلَى كُرْسِيٍّ فَقُلْتُ يَا جَبْرَئِيلُ مَنْ هَذَا الَّذِي فِي السَّمَاءِ السَّابِعَةِ عَلَى بَابِ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ فِي جِوَارِ اللهِ فَقَالَ هَذَا اَبُوكَ اِبْرَاهِيمُ».
منبع:
کتاب تفسیر قمی جلد ۲ صفحه ۹، از پیامبر است.
داستان معراج را تعریف میکند: «رفتم به آسمان هفتم، به هر کس رسیدم از فرشتگان، به من گفتند که ای محمّد حجامت کن، مردم را امر کن به حجامت». خب، تا اینجا اصلاً در آن خیلی حرف است؛ این همه پیغمبر رفته بالا برای اینکه نسخه حجامت را برای او بپیچند! اینجای آن مهم است؛ پیغمبر گفت: «دیدم که یک نفر نشسته با یک ریش سیاه و سفیدی روی کرسی»؛ همان لوح و قلم و کرسی! یادت است؟
گفتم جبرائیل! «مَنْ هَذَا الَّذِي فِي السَّمَاءِ السَّابِعَةِ عَلَى بَابِ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ» این کیست در آسمان هفتم؛ «درِ بیت المعمور»؟این مهم است: «فِي جِوَارِ اللهِ» نشسته بغل خدا! «فَقَالَ هَذَا اَبُوكَ اِبْرَاهِيمُ» گفت: این پدرت ابراهیم است! «بِيْتُ الْمَعْمورِ» هم از مناطق مهم فوقانی است، «فِي جِوَارِ الله»؛ جوار یعنی چه؟ جمع جار است، جارچیست؟ همسایه! همسایه یعنی بغل دستی، آیا آنجا خانه خدا بوده که ابراهیم پیش خدا نشسته، در جوار خدا بوده؟ از این گذشته مگر پیغمبر ما افضل انبیاء نیست؟ خب این باید برفت آنجا پیش خدا، بغل خدا مینشست؛ برای چه ابراهیم نشسته؟! ابراهیم یکی از پیامبران اولوالعزم است؛ مگر این خاتم نیست؟ مگر اصلی نیست؟ مگر نمیگوید که به هر پیغمبری دو سه تا اسم اعظم را دادند به من همهاش را دادند؟ هان؟ ناچاریم بگوییم که این هم در ردیف دانستنیهایی است که بشر را در چالشهای خداشناسی قرار میدهد و نمیگذارد از سیاهچال جهالت توحیدی خارج شود.
(تدریس4392 – درس دوم، تاریخ 23/07/1397)
درس ششم: قرار بود که برای ذات اقدس کبریائی مکان مشخصی تعیین نشود که اگر چنین باشد، آن فرمانروای کل در مدیریّت خود محصور شده و «محدوده» برای مخلوق است.
-» لَمّا عُرِجَ بيِ اِلَي السّمَاءِ دَنَوْتُ مِنْ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ حَتَّى كَانَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ قَابُ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنَى».
منبع:
کتاب بحارالانوار جلد ۱۸ صفحه ۴۰۶، کتاب تفسیر برهان.
از پیامبر است: وقتی که رفتم به آسمان نزدیک شدم به خدا، اینکه «نزدیک شدن به خداست» یعنی خدا مکانش آنجاست در جای دیگر نیست، در آسمان است، آنقدر به او نزدیک شدم که به اندازهٔ یک تیر و کمان فاصله ما بود، این یعنی اینکه محل اسکانِ ربُّالارباب آنجاست و دیده شده و آنقدر پیامبر به او نزدیک شده که فاصله را تعیین کرده، تشخیص داده فاصله من و خدا اینقدر بود! چگونه میشود تحلیل کرد؟ یعنی خدا را اینگونه وصف کنیم كه در يک جاى خاصى قرار دارد و میشود نزديكش شد، آنقدر كه متراژ را تشخيص بدهيم كه بين من و او مثلاً چند متر فاصله است!
اين «بين من و او چند متر فاصله است» بىشک تعيين مكان است براى خدا؛ يعنى خدايى كه خالق مكان است آنجا در حصر مكان است، جایگاهش شناسايى شد، بالأخره خدا پيدا شد، از هفت طبقه آسمان، هفت طبقه زمين، لوح و كرسى و قلم و طبقات پنهانى، معلوم شد كه آنجاست و در كنارش پيامبر نشسته. اين را میخواهيم نقل كنيم كه پيامبر را بالا ببريم يا خدا را پايين بياوريم؟ اين مسئله بايد حل بشود!
الآن این گونه که ما در این درس نگاه میکنیم خدا خیلی خودمانی است، میشود بغل دست او نشست. ببینید وقتی میگوید من به اندازهٔ یکی دوتا کمان با او فاصله داشتم یعنی اینکه خدا آنجا مستقر بوده، پس جای دیگر نباید باشد! اگر بگوییم همه جا هست پس این حرف بی معناست که من اینقدر نزدیک خدا باشم. خب کسی که این گونه پیش خدا مینشیند آن خدا میشود مخصوص کره زمین و برای ادیان و مذاهب؛ بعد این عوالم عظیم یک فرمانروای دیگری خواهد داشت که ما به دنبال آن هستیم.
(تدریس 4394، تاریخ 23/07/1397)
درس هفتم: وقتی که آثاری میماند جایگاه استدلال را تثبیت میکند و تاریخ را از حیرت بیرون میآورد.
«بَيْنَمَا اَنَا فِي الْحَطِيمِ مُضْطَجِعاً اِذْ اَتَانِ آتٍ».
«فُرِجَ سَقْفُ بَيْتِي وَ اَنَا بِمَكَّةَ».
«فَانْطَلقَا بِهِ اِلَى مَا بَين الْمَقَامِ وَ زَمْزَمْ فَاَتَى بِالْمِعْرَاج فَاِذَا هُوَ اَحْسَنُ شَيْءٍ مَنْظَراً فَعَرَجَا بِهِ اِلَى السَّمَوَات سَمَاءً سَمَاء فَلقَی فِيهَا الْاَنْبِيَاء».
منابع:
کتاب صحیح بخاری جلد ۴ صفحه ۲۴۸
کتاب تفسیر ابن کثیر جلد ۵ صفحه ۱۲
کتاب زاد المسیر جلد ۳ صفحه ۸ حدیث ۸۹۰
کتاب معالم التنزیل جلد ۳ صفحه ۱۰۶
لَباب التاویل فی معانی التنزیل از بغدادی جلد ۳ صفحه ۱۱۰.
روایت صَحیحه مالک ابن صَعصعه، میگوید پیغمبر خواب دیده، (به اسنادی که برایتان خواندم). ادامه مبحث هم در لَباب التاویل فی معانی التنزیل از بغدادی جلد ۳ صفحه ۱۱۰ است.
این میگوید «بَيْنَمَا اَنَا فِي الْحَطِيمِ مُضْطَجِعاً اِذْ اَتَانِي آتٍ» میگوید در حطیم خوابیده بودم. «حَطیم»، هم نام محلهای در مکه است و هم نام خانهای است، «مُضْطَجِعاً»، مضطجع؛ به رختخواب میگویند. میگوید در خواب بوده است. در جایی دیگر با همین اسناد و مدارک آمده «فُرِجَ سَقْفُ بَيْتِي وَ اَنَا بِمَكَّةَ» موقعی که میخواستم به آسمان بروم، در مکّه بودم و سقف خانهام شکافته شد، ببینید اگر سقف خانه شکافته شده باشد باید علامت داشته باشد، باید جا بگذارد، مثل خانه کعبه که برای فاطمۀ بنت اسد مادر امیر شکافته شد و امیر در آنجا دور از دسترس به دنیا آمد، میگویند آن آثار شکافته شدن تا الآن هم بوده، هزار و چهارصد و چهل و چهار سال! ولی این آثار شکافته شدن در سقف خانه پیغمبر در مکّه را کسی گزارش نداده است.
میگوید که «فَانْطَلقَا بِهِ اِلَى مَا بَين الْمَقَامِ وَ زَمْزَمْ فَاَتَى بِالْمِعْرَاج» جبرئیل و پیغمبر با همدیگر راه افتادند در جایگاه بین مقام و زمزم، «زمزم» همان چاه آبی است که در مکّه دارد و در بیتالله الحرام است، «مقام» هم مقام ابراهیم است آنهایی که به مکه رفتند میدانند، میگوید ما دوتا تا آنجا راه رفتیم.
یک بار میگویند که آن حیوان را آوردند از داخل خانه سوار شدیم و رفتیم. آن حیوانی که مشخصاتش را میدهند که نه شبیه به اسب است، نه شبیه به شتر است، نه مشابه با خر است و نه مانند قاطر است، یک چیزی خاص خودش است، اینجا میگوید که از آنجا، از بین مقام و زمزم به آسمان رفتیم.
(تدریس 5559، تاریخ 24/12/1398)
درس هشتم: سفر فضایی در آسمان است و قبور در زمین! چگونه در قبر نماز میخواند؟ آیا جا قحطی است و یا اهمیّت صلات را بازگو میکند؟ اگر چنین بوده پس اخلاص و توجه چه میشود؟
«قَالَ مَرَرْتُ عَلَی مُوسَی لَيْلَةَ اُسْرِيَ بِي عِنْدَ الْكَثِيبِ الْاَحْمَرِ وَ هُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي قَبْرِهِ».
منبع:
کتاب صحیح مسلم آورده است. اَنس ابن مالک راوی حدیث است از پیامبر نقل میکند.
پیغمبر گفت: عبور کردم بر موسی ابن عمران، شبی که مرا به سِیر سماوی بردند، از جاده قرمز رد شدم و دیدم موسی کلیم الله در قبرش ایستاده نماز میخواند! اینجا میگوید که از موسی رد شدم، «سُبْحانَ الَّذِي اَسْرَي بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَي الْمَسْجِدِ الْاَقْصَي» شبِ حرکت از سکوی پرتاب مسجدالحرام به سوی سایت دریافت کننده؛ مسجدالاقصی در فلسطین. من نمیدانم این موشک زمین به زمین بوده، چطور زمین به هوا شده؟ یعنی پیامبر سفرش از مسجدالحرام به مسجدالاقصی بوده، چه ربطی به آسمان دارد؟ دوتا فرودگاه بوده که پیغمبر رفته. خب به تاریخ میسپاریم!
میگوید که «از کنار موسی رد شدم»؛ باز هم یک دلیل که سفر زمینی بوده و آسمانی نبوده، چون موسی کجا بوده؟ دارد میگوید موسی در قبرش بوده، اینجا پیغمبر میگوید که شبِ اسراء؛ تازه من خودم نرفتم، «اُسْرِيَ بِي» من را بردند! چون مقام خیلی بالاست! کسی میخواهد پیش ذات اقدس برود؛ اینکه «من اراده کردم» این کوچک سازی خدا میشود، او باید اراده کند، او باید دعوت کند. اینجا میگوید که از کنار جاده قرمز رد شدم؛ شاید خط قرمز است؟
به آنهایی که شغلشان حدیث سازی بود با زبان بیزبانی میخواهد بگوید در عقائد الهیات ظهوری یکسِری خطوط قرمز هست،«وَ هُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي قَبْرِهِ» گفت موسی را دیدم که ایستاده در قبرش داشت نماز میخواند. آیا موسی مُرده است یا زنده است؟ تکلیف ما را روشن کنید، اگر مُرده است برای چه در قبر ایستاده؟ چطوری ایستاده و سرش از قبر بیرون نزده است؟ بعد نماز این همه مهم است که موسی در قبرش هم یکسره نماز میخواند؟ کدام نماز مهم است؟
۱ – همان نمازی که خلیفه مسلمین گفت اتاق جنگ من است؟
۲ – یا برو بالا آن بزرگوار پشتِ سرش را میدید و صف را چپ و راست و تنظیم میکرد؟
۳ – یا اَخ و تُف میکرد جلوی پایش و با کفشش صورت مسأله را پاک میکرد.
۴ – یا در حین نماز کفشش را درمیآورد کنارش میگذاشت همه هم در آوردند کنارشان گذاشتند.
«وَ هُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي قَبْرِهِ» موسی ایستاده بود من از اینجا رد میشدم، از مسجدالحرام به مسجدالاقصی داشتم میرفتم، گُذرم به قبر موسی افتاد دیدم ایستاده نماز میخواند!
( تدریس 5218، تاریخ 25/04/1398)
درس نهم: خدای دیدنی بسی خوشگل است ولی در عملکرد، بسیار زشت میباشد.
«رَاَيْتُ رَبِّي لَيْلَةَ الْمِعْرَاجِ فِي اَحْسَنِ صُورَةٍ».
منبع:
کتاب تمهیدات صفحه ۵۸
کتاب تقسیم الخواطر صفحه ۱۷
کتاب حدائق الحقائق صفحه ۳۳۰
و تفسیر المحیط الاعظم جلد ۱ صفحه ۲۴۵، از رسول خاتم است.
پیغمبر در سفر فضایی میگوید من خدا را دیدم. در آن آیهٔ معراج نمیگوید دیدم میگوید انوارش را دیدم ولی اینجا میگوید که خدا را دیدم.
«رَاَيْتُ رَبِّي لَيْلَةَ الْمِعْرَاجِ فِي اَحْسَنِ صُورَةٍ» آنقدر نزدیک بود به خدا که تشخیص داد که این خدا چقدر خوشگل است؛ خوشگل و مامانی، به به! نمیدانم این از آن برچسبها است به پیغمبر یا واقعیّت است چون ما با خودِ پیغمبر دراین حدیث کاری نداریم ولی «اَحْسَنِ صُورَةٍ» حُسن القضا میشود، پس پشت پردهٔ این خدا سوء القضا است و بدریخت!
(تدریس 6185- درس اول، تاریخ 25/07/1400)
درس دهم: درهای آسمان برای رویت ماوراء باز شده و از زمین، سماوات را مشاهده میکرده و فلسطین سینمای معراج بوده است.
«اُتِيتُ بِالْبُرَاقِ وَ هُوَ دَابَّةٌ اَبْيَضُ طَوِيلٌ يَضَعُ حَافِرَهُ عِنْدَ مُنْتَهَى طَرْفِه فَلَمْ نُزَایِلُ ظَھْرَہُ اَنَا وَ جِبْرِیْلُ علیه السلام حَتّٰی اَتَیْتُ بَیْتَ الْمَقْدَسِ فَفُتِحَتْ لَنَا اَبْوَابُ السَّمَائِ وَ رَاَیتُ الْجَنَّۃَ وَ النَّار»
منبع:
کتاب الفتح الرّبانی، تألیف امام احمد حنبل است جلد ۲۰ صفحه ۲۵۴.
از حذیفة ابن یمان که از اصحاب پیغمبر است نقل میکند، میگوید که پیامبر گفت «اُتِيتُ بِالْبُرَاقِ»، پیغمبر داستانِ مسافرت هوایی را اینطوری نقل میکند؛ «اُتِيتُ بِالْبُرَاقِ وَ هُوَ دَابَّةٌ اَبْيَضُ» یک مرکبی برای من آوردند که کاملا سفید بود «طَوِيلٌ يَضَعُ حَافِرَهُ عِنْدَ مُنْتَهَى طَرْفِهِ» خیلی دراز بود، این حیوان درازیش چند برابر اسب بود، خیلی هم تند میرفت. اینجا هم قید نکرده در هوا میرفت؛ دقت کنید! «فَلَمْ نُزَایِلُ ظَھْرَہُ اَنَا وَ جِبْرِیْلُ علیه السلام» گفت اینقدر تند میرفت که من و جبرائیل سفت به آن چسبیده بودیم . حالا اگر جبرائیل به صورت اولیه باشد که نور است دیگر سفت چسبیدن ندارد، اگر به قیافه ثانویه که دحیه کلبی بوده آره، محکم خودشان را گرفته بودند که نیفتند.
«حَتّٰی اَتَیْتُ بَیْتَ الْمَقْدَسِ» رفتیم تا به اسرائیل رسیدیم. بیت المقدس داخل اسرائیل است، کعبه اول مسلمین، قبله نخست اسلام است. «فَفُتِحَتْ لَنَا اَبْوَابُ السَّمَائِ» دقت کن کالبدشکافی معراج است، ها! از مدینه یک مرکب عجیب و غریب آمده؛ سفید و دراز، دو نفر سوارش شدند پیغمبر و جبرئیل، بکوب به فلسطین رفته، اینجا بحثی از آسمان رفتن نیست، ها! دقت کن! این حدیث را حذیفة ابن یمان نقل میکند که از حواریون پیامبر است و سند آن هم غیر از آن که خواندم حاکم نیشابوری نقل کرده، ابویعلی در کتابش گفته و ابن ابی شیبه نقل کرده، شعیب از ناووط نقل کرده، همه اینها سلسله مراتب محدثین موثقین برادران عزیز و دلبند و نازنین است.
داخل شهر رفتند، داخل مسجدالقدس، از آنجا درِ آسمان باز شد. حواست را جمع کن نمیگوید ما به آسمان رفتیم! «فَفُتِحَتْ لَنَا اَبْوَابُ السَّمَائِ» مثل یک سینما که پرده کنار رفت درهای آسمان باز شد. «اَبْوَابَ» یعنی درها، یک در نبود، شاید هم منظور از درها این است که از هر دری یک چیزی دید، «وَ رَاَیتُ الْجَنَّۃَ وَ النَّارَ» وقتی که این درها باز شد من بهشت و جهنم را دیدم .
اصل و اساس سفر فضایی پیغمبر این است؛ سفر کاملاً زمینی بوده، از آنجا موانع و حجابها کنار رفته پیغمبر بالا را دیده . آیه چه میگوید «سُبْحَانَ الَّذِي اَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ» (۱- اسراء) منزّه است خدایی که بندهاش را «سُبْحَانَ الَّذِي اَسْرَىٰ» به مسافرت برد، سیر داد. باز این سیر را هم نمیگوید هوایی بود! شما دیدهاید بعضی از اتوبوسهایی که در ترمینال و برای سفرهای برون شهری است نوشتهاند «سیر و سفر»، اینها با هوا کاری ندارند از زمین راه میروند.
«سُبْحَانَ الَّذِي اَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً» شبانه، «مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ» از کعبه مکه، «اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا». متوجه هستی؟ اصلاً اسمی از هوانوردی در آن نیست، از زمین به زمین است. «لِنُرِيَهُ» برای اینکه ببیند! «ببیند»همین است؛ «فَفُتِحَتْ لَنَا اَبْوَابُ السَّمَائِ» پیغمبر میگوید برای من و جبرائیل!معلوم میشود جبرائیل هم دیدنیهایی که آن روز برای پیغمبر بازگشایی شده ، ندیده بود، «وَ رَاَیتُ الْجَنَّۃَ وَ النَّار».
حالا ببین این داستان چطوری تحریف شده است؛ میگوید که پیغمبر از آن بالا از هزار میلیارد پایی رفته بهشت و جهنم را دیده، اینجا میگوید از پایین دیده است، ببین چقدر تفاوت است!
اینجا از فلسطین درها باز شد و پردهها کنار رفت بهشت و جهنم را که بالا هستند چون در منطقهٔ ماده که نیستند خارج از ماده هستند، از پایین بالا را دید ولی شایع چیست؟ میگوید از بالا پایین را دید، یعنی رفت در فضا از آنجا به بهشت و جهنم مسلط شد و دید. حالا ببین تفاوت چیست و ببین در این مصحف چه خبر است و این کلاه تا کجا بر سرت رفته است!
(تدریس 5498، تاریخ 06/11/1398)
درس یازدهم: اسنادى هست كه میگويد سفرمعراج، زمينى بوده نه سماوى.
«قَالَ وَ قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ آلِهِ لَمَّا اُسْرِيَ بِي مَرَرْتُ بِمَوْضِعِ مَسْجِدِ اَلْكُوفَةِ وَ اَنَا عَلَى الْبُرَاقِ وَ مَعِي جَبْرَئِيلُ فَقَالَ لِي يَا مُحَمَّدُ اِنْزِلْ فَصَلِّ فِي هَذَا اَلْمَكَانِ فَنَزَلْتُ فَصَلَّيْتُ».
منابع:
کتاب اثبات الهُداة بالنّصوص و المعجزات است. شیخ صدوق از سلسله مراتب محدثین است، از امام صادق نقل میکند و امام صادق از پیامبر.
میگوید: «قَالَ النَّبِيُّ لَمَّا اُسْرِيَ بِي مَرَرْتُ بِمَوْضِعِ مَسْجِدِ الْكُوفَةِ»، این کالبدشکافی معراج پیغمبر است این را داشته باشید. «وَ اَنَا عَلَى الْبُرَاقِ» پیغمبر میگوید من سوار بُراق شدم. براق را خودشان توضیح دادند که یک نوع الاغی بوده که هیکلش بین الاغ و اسب است، شاید قاطر بشود.
حالا اولاً سؤال این است که:
چطور جبرائیل پر میزند میرود بالا بعد پیغمبر باید سوار یک حیوان بشود؟ این یک سوال!
دوم اینکه سِیْر پیغمبر در بالای زمین بوده نه در آسمانها، یکی از ادلّهاش همین است؛ «مَرَرْتُ بِمَوْضِعِ مَسْجِدِ الْكُوفَةِ» رسیدم به مسجد کوفه «وَ اَنَا عَلَى الْبُرَاقِ وَ مَعِي جَبْرَئِيلُ» جبرائیل افسار این حیوان را در فضا میکشد، میگوید از آن بالا به مسجد کوفه رسیدیم. این چطوری است، مگر پیغمبر از خانهاش به بالا نرفت پس چطور میگوید «سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هَذا»؛ «سُبْحَانَ الَّذِي اَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى»؟ ها! آن بقیه آیه تحت الشعاع این بند قرار میگیرد. این بخش چه میگوید؟ میگوید پیغمبر از مسجدالحرام به مسجد الاقصی در اسرائیل (فلسطین) رفت و بین راه هم آمد یک سری به مسجد کوفه زد، پس همهاش در فضای بالکن زمین بوده است. حالا دلایل دیگر هم هست که برای شما میگویم.
( تدریس 6003 – درس دوم، تاریخ 28/01/1400)
درس دوازدهم: فرشتهای که در تصور، خدا آمده!
«عَبْدِ اَلصَّمَدِ ابْنِ بَشِيرٍ قَالَ: قَالَ اَبو عَبْدِ اللهِ مَرَّ حَتَّى اِنْتَهَى اِلَى اَلسَّمَاءِ اَلثَّالِثَةِ، فَنَفَرَتِ اَلْمَلَائِكَةُ عَنْ اَبْوَابِ اَلسَّمَاءِ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ: اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ فَتَرَاجَعَتِ اَلْمَلَائِكَةُ وَ فُتِحَ اَلْبَابُ، وَ مَرَّ اَلنَّبِيُّ ص حَتَّى اِنْتَهَى اِلَى اَلسَّمَاءِ اَلرَّابِعَةِ، فَاِذَا هُوَ بِمَلَكٍ مُتَّكٍ وَ هُوَ عَلَى سَرِيرٍ تَحْتَ يَدِهِ ثَلَاثُمِائَةِ اَلْفِ مَلَكٍ تَحْتَ كُلِّ مَلَكٍ ثَلَاثُمِائَةٍ اَلْفِ مَلَكٍ فَنُودِيَ اَنْ قُمْ قَالَ: فَقَامَ اَلْمَلَكُ عَلَى رِجْلَيْهِ فَلَا يَزَالُ قَائِماً اِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ».
منابع:
کتاب بحارالانوار از مجلسی جلد ۸۱ صفحه ۱۱۹
کتاب البرهان فی تفسیر القرآن از البحرانی جلد ۱ صفحه ۵۷۳
کتاب تفسیر عیاشی جلد ۱ صفحه ۱۵۷ است.
امام صادق در مورد معراج فرمود: پیامبر، گذشته تا به چهارمین آسمان رسید، ناگاه با فرشتهای روبرو شد که بر تختی تکیه زده بود و زیر دستش سیصد هزار فرشته و زیر دست هر کدام از آنها سیصد هزار فرشته بود. پیامبر تصمیم گرفت تا در برابر او سجده کند و گمان کرد که وی همان است؛ یعنی الله! در این هنگام ندایی رسید که برخیز! بلافاصله آن فرشته بر دو پای خود ایستاد و پیامبر دانست که او بندهای آفریده است، پس از آن، فرشته پیوسته تا روز قیامت به پا ایستاده است.
یک چیزهایی آدم در این دین میبیند باور کن فیلمسازان درهالیوود هم بلد نیستند بسازند. اصلاً تصور عقلانیش رد شده است، آمار میدهد از دم! آخر چه کسی دیده؟ چه کسی شنیده؟ به متشرع میگوید پیغمبر گفته، ساکت شو، خفه شو، گوش کن سر تعظیم بیاور، برو کارت را بکن! ادیان همین هستند، بَرده میخواهند! در حقیقت عبد همان بَرده است دیگر. آدم هر چقدر هم جلوتر میرود متوجه میشود که مباحث قبلی چقدر قشنگ جا میافتد. این که میگوید «اَکْثَرُ اَهْلِ الْجَنَّةِ اَلْبُلَهَاءُ، اکثریت قاطع بهشتیان خل و چل هستند، ابله و سفیه هستند» این است، اینها را میگویند، آنها هم خوشحال میشوند و مزید بر اعتقادات الکی میشود.
«عَن عَبْدِ اَلصَّمَدِ ابْنِ بَشِيرٍ قَالَ: قَالَ اَبو عَبْدِ اللهِ مَرَّ حَتَّى اِنْتَهَى» پیغمبر مرور کرد تا به ته آسمان رسید، «حَتَّى اِنْتَهَى اِلَى اَلسَّمَاءِ اَلثَّالِثَةِ» آسمان سوم، «فَنَفَرَتِ اَلْمَلاَئِكَةُ عَنْ اَبْوَابِ اَلسَّمَاءِ» پیغمبر را به چه شکلی دیده بودند که فرشتهها در رفتند؟
«فَقَالَ جَبْرَئِيلُ: اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ، فَتَرَاجَعَتِ اَلْمَلَائِكَةُ». ببینم اینها خیال کردند خداست، مگر خدا ترس دارد؟ آیا ملائکه در وجودش ترس دارد؟ مگر انسان است؟ وقتی که میگوید «لَا يَعْصُونَ اللهَ مَا أَمَرَهُمْ، هر چه حکم میدهد او اجرا میکند (۶ تحریم)»، اگر بترسد احکام را اجرا میکند؟ «فَتَرَاجَعَتِ اَلْمَلَائِكَةُ» مراجعه کردند برگشتند، «وَ فُتِحَ اَلْبَابُ، وَ مَرَّ اَلنَّبِيُّ حَتَّى اِنْتَهَى اِلَى اَلسَّمَاءِ اَلرَّابِعَةِ». «مَرَّ» یعنی مرور کرد، استمرار، این «مَرَّ» غیر از عروج است، به راه رفتن میخورد.
ببینید برای استثمار ملتها چگونه تنظیم حدیث میشود! یعنی پیاده پیغمبر آسمانها را طی میکند. «سُبْحَانَ الَّذِي اَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ (آیه ۱ سوره اسرا)»، آن «اَسْرَىٰ» سیر است. سیر به عروج میخورد ولی به مرور نمیخورد.
«حَتَّى اِنْتَهَى اِلَى اَلسَّمَاءِ اَلرَّابِعَةِ، فَاِذَا هُوَ بِمَلَكٍ مُتَّكٍ وَ هُوَ عَلَى سَرِيرٍ تَحْتَ يَدِهِ ثَلَاثُمِائَةِ اَلْفِ مَلَكٍ تَحْتَ كُلِّ مَلَكٍ ثَلَاثُمِائَةٍ اَلْفِ مَلَكٍ فَنُودِيَ اَنْ قُمْ قَالَ: فَقَامَ اَلْمَلَكُ عَلَى رِجْلَيْهِ فَلَا يَزَالُ قَائِماً اِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ».
این دین در این هزار و چهارصد و چهل و چهار سال آنچنان ریشه دوانده که ما هرچه کالبد شکافی میکنیم، این ریشههای سرطانی را میخواهیم از تاریخ دربیاوریم، به هم پیوسته شده، نمیشود! سیصد هزار فرشته، زیر دستشان هم هر کدام سیصد هزار فرشته، میشود چقدر؟ اینها را چه کسی شمرده؟ چه کسی بررسی کرده؟ آیا پیغمبر وقت داشته که دانه دانه بشمرد؟
این سوالات را باید از متشرع پرسید. یا زنگی زنگی یا رومی رومی، تکلیفت را روشن کن! تو عاقل هستی یا نیستی؟ آیا عاقل هستی؟ آیا اینها به عقل جور درمیآید که پیغمبر با پای پیاده به آسمانها رفته؟ بعد یک جای دیگری میگوید که یک حیوانی شبیه به قاطر آورد که آن هم ملک بود، پیغمبر سوارش شد و رفت. اصلاً خیلی مبهم است!
در این آیه اول سوره اسرا دقت کنید، میگوید «سُبْحَانَ الَّذِي اَسْرَىٰ…مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى»، دیگر انتها ندارد، پیغمبر حرکت زمین به زمین داشت یعنی از کعبه به بیت المقدس رفت. پس ادامهاش کجاست؟ برای چه شاخ و برگ دادی؟ میدانید درباره معراج چقدر کتاب نوشته شده، همهاش بر پایه همین است! یکی نبود به پیغمبر بگوید تو با پای پیاده این همه وسعت آفرینش را رفتی دیدی و آمدی، آخر چطور ممکن است !مخاطبین چند نفر و چند جور بودند:
– یکی آنهایی که بی عقل بودند.
– یکی آنهایی که نان را به نرخ روز میخوردند.
آن شخصی که به هموطنش میگوید من خودم دیدم شقالقمر شد ماه دو نیمه شد و نیمهٔ آن پشت کوه افتاد، این شخص یا دیوانه است یا اینکه از پیغمبر پول گرفته! آخر چطور ممکن است!؟ این آمار و اعداد را چطوری میخواهی ثابت کنی؟ یک نفر جرأت نکرد به پیغمبر بگوید آخر تو که پیاده از زمین به هفت طبقه آسمان رفتی این سیصد هزار فرشته و سیصد هزار زیرش را چطوری شمردی؟ آخر وقت بود؟ بعد میگویند وقتی که پیغمبر برگشته دیده همهاش یک دقیقه بوده. آیا تو باور میکنی؟ کلّ آفرینش را دور زده و به خانهاش آمده فقط یک دقیقه بوده! بابا آدم خواب هم میخواهد ببیند پانزده ساعت وقت میگیرد، فیلم سینمایی هم میخواهد بسازد سریالی باید بسازد چون اینها هر کدامش بحثانگیز است. آخر چطور متشرع اینها را باور میکند؟! بعد میگوید آن فرشتهای که او (پیغمبر) خیال میکرد خدا آمده محکوم شد به اینکه تا قیامت روی دو پای خودش بایستد. دقت کن: «فَقَامَ اَلْمَلَكُ عَلَى رِجْلَيْهِ فَلَا يَزَالُ قَائِماً اِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ». سوال: آیا فرشته پا دارد؟ بعد فرشته محکوم میشود که تا روز قیامت روی پایش بایستد؟ فرشته که تخیّل نداشته، پیغمبر تخیّل داشته، فرشته باید مجازات بشود تا روز قیامت روی پا بایستد! اگر پا دارد که این پا دیگر حقیقی نیست. چه کسی میتواند تا روز قیامت روی پایش بایستد؟
خیلی بیچاره بودیم، سی و پنج سال سینه چاک این دین بودم، سینه زن این دین بودم، خدا را شکر، خدای الله را شکر که از این دین پولدار نشدم و الا شرمنده میشدم، همیشه در عسرت و تنگدستی بودم و الان افتخار میکنم که از جیب دین امرار معاش نکردم، پاساژ درست نکردم، کاخ درست نکردم!
( تدریس6955 -درس دوم، تاریخ 21/10/1403 )
درس سیزدهم: پیامبر در سفر معراجیهٔ خود بر فراز بهشت لوحی را دید که آویخته شده و اصل انعقاد سرزمین خوبیها را بیان کرده که در این نوشتار بنیادی، همهٔ خلایق را گناهکار خوانده و ذات اقدس را بخشایشگر تمامی آنها معرفی نموده. با این بیانیه ربوبی، طبق فاکتور «خُلِقَ الاِنْسانُ ضَعِیفاً» جملگی در خطا و خطرند و به لحاظ چنین ساختاری تماماً مورد عفو و نوازش الهی قرار دارند و این مبحث اعتقادی یک اساسی را مطرح کرده که آدمی با چنین خلقتی نمیتواند معصیت نکند و جایزالخطا بودن بشر محتوم و مبرهن است، پس افتتاح ابواب مغفرتی و جبرانی در دنیا امری بدیهی و ضروری میباشد.
«دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَرَأَيْتُ فِي عَارِضَتَيِ الْجَنَّةِ مَکْتُوباً… اُمَّةٌ مُذْنِبَةٌ وَ رَبُّ غَفور».
کتب: کتاب نهج الفصاحه از پیامبر است.
«دَخَلْتُ الْجَنَّةَ» در سفر معراج، خداوند اجازه داد یک نفر برای اولین بار در غیبت سفر فضایی ماورایی کند و این هفتاد هزار حجاب را بدرد برای اینکه او اخبار را در حدّ اذن و اجازه منتقل کند. پیغمبر همه جا را دید، بر فراز بهشت آمد. حالا اینجا هم بین متخصصین امور اعتقادی بحث مختلف است، بعضیها میگویند الآن بهشت و جهنم خلق شده و لذا پیغمبر در معراج دید و بعضیها میگویند خلق نشده چون مربوط به آینده است. اگر خلق نشده پیغمبر پیش پرده را دید، یعنی «کُنْ» را نگاه کرده، بالقوه را دیده است.
پیغمبر میگوید که «دَخَلْتُ الْجَنَّةَ» وارد بهشت شدم، «فَرَأَيْتُ فِي عَارِضَتَيِ الْجَنَّةِ» دیدم که سردر بهشت یک پلاکارد نصب کردهاند، یک لوحی را بالای دروازه بهشت نصب کردند، «فَرَأَيْتُ فِي عَارِضَتَيِ الْجَنَّةِ مَکْتُوباً» میگوید آنجا یک نوشتهای چشم مرا خیره کرد، نظر مرا جلب کرد. این چیست؟ «خوش آمدید» است؟ معرفی اینجاست؟ نقشه اینجاست؟ این چیست که این بالا نصب شده است؟
پیغمبر میگوید آمدم از نزدیک خواندم، چه نوشته؟ «اُمَّةٌ مُذْنِبَةٌ وَ رَبُّ غَفور» خیلی کوچولو و مختصر، ولی یک جهان معنا و مفهوم و ارشاد و هدایت. «اُمَّةٌ مُذْنِبَةٌ وَ رَبُّ غَفور» گفت دیدم نوشته که همهٔ خلایق گناهکار هستند! خیلی جالب است، باز هم رفتیم در مقوله جبر و اختیار. ببین ما چقدر برهان داریم، چقدر حجت داریم، یقیناً کسی که اینها را رد میکند مسخ شدهای است به شکل انسان، یعنی درون کاملاً تغییر ماهیت و هویت داده است؛ حیوان محض است!
ببینید هنوز امت به دنیا نیامده، چون پیغمبر در ابتدای اسلام به معراج رفت؛ «سُبْحانَ الَّذِي اَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ (اسراء – ۱)» یک حرکتی بود، گریز از غیبت و پیش به سوی ظهور، کلّ آن هم به زمان ما خیلی کوتاه بوده شاید یک ساعت ولی حرکت نوری بوده و همه جا را دیده، تمام اسرار آن طرف پرده را دیده. حالا بحث جبر و اختیارش در این کلام این است، خود این مبحث از نگرشهای مختلف قابل تحقیق و تأمل و تفهیم است. در باب مسئلهٔ «عدم اختیار»، در اینجا استفاده میشود. ببینید هنوز امت به دنیا نیامدند، چون امت پیغمبر از اولِ شروع اسلام آغاز شده، از آن موقعی که گفت «قُولُوا لَا اِلٰه اِلَّا الله تُفْلِحُوا»، از آن موقعی که در مکه بود، از آن موقع، قبل از هجرت «امت محمد» آغاز شده تا وقتی که غیبت میخواهد منهدم بشود، تا آنجا امت محمد است.
خب در همان اول خدا میگوید که رقم خورده همهٔ اینها گناهکار باشند. شما چه میگویید؟ میگویید چرا فلانی گناه میکند؟ میگویی من گناه میکنم چه میشود؟ رقم خورده، ساخته و پرداخته شده، با این آب و گِلی که خدا برای بچههای آدم و حوا رقم زده، تماماً باید گناهکار باشند، چون عصمت مال ظهور است. رعیّت ظهوری در وقایع و حوادث مادی و معنوی در عصمت مطلق است، ولی در غیبت «خُلِقَ الاِنْسانُ ضَعیفاً» دست و پا را بسته! امکانات فراگیر و عجیب و غریب شیطان، به اعضاء بدن انسان لجام زده!
خدا میگوید: ای پیغمبر من مردم را گناهکار خلق کردم «اُمَّةٌ مُذْنِبَةٌ» یک امت طول و دراز، بحث یک نفر و ده نفر و صد نفر و هزار نفر و ده هزار نفر و صد هزار نفر و یک میلیون نفر و ده میلیون نفر و صد میلیون نفر و یک میلیارد نفر و ده میلیارد نفر و صد میلیارد نفر و هزار میلیارد نفر نیست، سرشماری نکردند که ببینند در این هزار و چهار صد و چهل و چهار سال عمر امت آخر زمان چقدر نفوس آمده و رفته و چقدر خواهد آمد، چون معلوم نیست که فردا آفتاب عمر غیبت غروب کند، باز هم فردا شاید آفتاب به حیات غیبت طلوع کند پس امت محمد ادامه دارد.
«اُمَّةٌ مُذْنِبَةٌ» ای پیغمبر تمام مردم گناهکار هستند چه مؤمنین آنها، چه بیدینها. چه آن کسی که میخواهد پاک باشد گناهکار است، چه آن کسی که عاشق گناه است، گناهکار است، کلّ امت تو «مُذْنِبَةٌ»! حالا پاسخ بعدی که میگویند اگر در گناه بی اختیاریم، پس عذاب چه میشود؟ خدا جواب داده است. آنقدر ما جواب داریم که دهان استهزاء کننده و ایراد گیرنده پر از منابع عظیم لاهوتی است، یعنی بحول و قُوهٔ الهی خفهاش کردیم.
«اُمَّةٌ مُذْنِبَةٌ وَ رَبُّ غَفور» ای پیغمبر خیال نکنی که ما این امت گناهکار را میخواهیم ببریم زغال جهنم کنیم، نه، این که هنر نیست، اینها در این دنیای غیبت زده سوختند، له شدند، نابود شدند، اینجا هم بسوزند؟ عدل یعنی این، یعنی یک جا میسوزد، نه دو جا! این است که میگویم عدل هست ولی در اینجا نیست.
«اُمَّةٌ مُذْنِبَةٌ» این امت شامل همه شده، یعنی تمام آنهایی که شهادتین گفتند و خودشان را پیرو محمد ابن عبدالله میدانند، تمام امت اسلام حساب میشوند و کلّ امت اسلام هم گناهکار! «اُمَّةٌ مُذْنِبَةٌ وَ رَبُّ غَفور» ای پیغمبر ما ربّ غفور هستیم. از بین اسماء و صفات نوازشگر، این دو تا را آورده، نقش بسته سردر بهشت که شما میروید میبینید.
برای چه «رَبُّ» و «غَفور» را آورده است؟ حالا غفور که معلوم است میخورد به گناه، یعنی ضدّ گناه است، یعنی پاک کنندهٔ گناه است. غفور، غفار، غافر، همهٔ اینها به معنای نابود کنندهٔ گناه و از بین برندهٔ آثار وضعی و انتقالی معصیت است. خب، غفور جایش هست، اما ربّ چرا؟ اینجا خیلی عالی است، این بحث خیلی ظریف است، خیلی کارشناسی شده است، در حدّ انبیاء است نه در خور فهم آنهایی که نمیفهمند ولو اینکه در کلاس هم مینشینند و از این گوش میشنوند و از آن گوش در میبرند، اهل تخلیه نیستند و این درسهای عظیم ملکوتی را در وجودشان تعبیه نمیکنند و بعد هم یک دفعه تقش درمیآید که شد خوارج!
رب را آورده چون از لحظهای که ما به دنیا آمدیم، مهمترین، بزرگترین، عالیترین و اصولیترین عنوان این اسماء و صفات نوازشگر «رب» است، یعنی از آن موقعی که ما اسپرم بودیم، از پدر جدا شدیم و داخل مادر رفتیم، از آن موقع وظیفه و مسئولیت رب آغاز میشود، یعنی تربیت میکند، مربیگری میکند. ما از آن لحظهای که آب بودیم، آب منی بودیم، شدیم رُب و آن که ما را اراده کرد و گفت «کُنْ اِنْساناً، کُنْ فُلانیاً، کُنْ سَعیداً اَوْ شَقیّاً» او شد مربی. این مربا از همان لحظه تحت تربیت مربی است. مربی کیست؟ ذات اقدس است.
از همان جا تربیت را آغاز کرده، آن چلههایی که داخل جنین باید سپری بشود بر آن آب، حرکتش را انجام داده، بعد روح آمده، بعد بیرون آمده از مادر جدا شده، بعد طفل بوده، بعد نوجوان شده، بعد جوان شده، بعد سالمند شده، بعد میانسال شده، بعد پیر شده، بعد هم رفته، تماماً تحت هدایت و عنایت و مراقبت آن عنوان است: «ربّ»!
میگوید آن ربّ غفور میداند که این بشر بدبخت بیچاره در دنیا اسیرِ غرائز شکننده و کُشندهٔ نفْس است برای همین هم غفور است، آن رب همیشه با غفران به مربای خود نگاه میکند، دست پروردهٔ خود را همیشه با در نظر گرفتن آنکه انسان، ضعیف است، علیل است، مظلوم است و همیشه احتیاج به دستگیری دارد. انسان هیچ وقت بزرگ نمیشود، همیشه کودک است و دستش باید در دست آن رب باشد، «وَ رَبُّ غَفور»چقدر زیبا این حدیث از نبوی آمده؛ «اُمَّةٌ مُذْنِبَةٌ وَ رَبُّ غَفور».
(تدریس 2096، تاریخ 06/01/1395)
درس چهاردهم: با این وصف که گمراهی، عمومی و سراسری شد!
– «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ ابْنُ عَبَّادٍ، وَ زُهَيْرُ ابْنُ حَرْبٍ، وَاللَّفْظُ لِابْنِ عَبَّادٍ، قَالَا: حَدَّثَنَا اَبُو صَفْوَانَ، اَخْبَرَنَا يُونُسُ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، قَالَ: قَالَ ابْنُ الْمُسَيِّبِ: قَالَ اَبُو هُرَيْرَةَ: اِنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ أُتِيَ لَيْلَةَ اُسْرِيَ بِهِ بِاِيلِيَاءَ بِقَدَحَيْنِ مِنْ خَمْرٍ وَ لَبَنٍ، فَنَظَرَ اِلَيْهِمَا فَأَخَذَ اللَّبَنَ، فَقَالَ لَهُ جِبْرِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ: الْحَمْدُ للهِ الَّذِي هَدَاكَ لِلْفِطْرَةِ، لَوْ أَخَذْتَ الْخَمْرَ غَوَتْ اُمَّتُكَ».
منابع:
کتاب صحیح مسلم صفحه ۱۶۸ امام مسلم ابن حجاج قشیری نیشابوری از اعاظم و اکابر محدثین اهل سنّت است.
سلسله روات، محمد ابن عَبّاد از زهیر ابن حرب از ابن عَبّاد از ابوصفوان از یونس از زُهری از ابن مسیّب از ابوهریره از رسول الله. پیغمبر فرمود در شب معراج به ایلیاء رفتم، دو ظرف از شراب و شیر به من اهدا شد پس به آن دو نگریستم و شیر را گرفتم و جبرائیل گفت الحمدلله که خداوند شما را به فطرت راهنمایی کرد که اگر شراب را برمیگزیدی امتت گمراه میشدند.
«اِنَّ النَّبِيَّ أُتِيَ لَيْلَةَ اُسْرِيَ بِهِ بِاِيلِيَاءَ». یک منطقهای بوده که اسم آن را جدید شنیدهایم؛ به نام ایلیاء. «بِقَدَحَيْنِ مِنْ خَمْرٍ وَ لَبَنٍ» به عنوان پذیرایی از این مسافر معراج، دو تا ظرف آوردند جلوی او گذاشتند، «فَنَظَرَ اِلَيْهِمَا» پیغمبر نگاه کرد که ببیند اینها چیست؟ «فَأَخَذَ اللَّبَنَ» شیر را برداشت نوشید. «فَقَالَ لَهُ جِبْرِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ»، بقول این کتاب «عَلَيْهِ السَّلَامُ»، چون «عَلَيْهِ السَّلَامُ» را برای ائمه میگفتند ولی برای جبرائیل، این عنوان جدیدالورود است! جبرائیل چه گفت؟ گفت: «الْحَمْدُ للهِ الَّذِي هَدَاكَ لِلْفِطْرَةِ» خدا را شکر که تو را هدایت کرد به فطرت. فطرت یعنی نهان، نهاد. خب، که چه «هدایت کرد»؟ که شیر را برداشت نوشید و شراب را ننوشید؟ اینجا گردنه حیران تاریخ است: «لَوْ أَخَذْتَ الْخَمْرَ غَوَتْ اُمَّتُكَ» میگوید اگر شراب مینوشیدی امتت گمراه میشدند !جناب آقای جبرائیل شما بفرمایید این امت مثلا گمراه نشده؟ (که نمیدانیم زن هستی یا مرد هستی، اگر به سمت دحیة ابن خلیفه کلبی برود که خب مرد هستی)، آیا «اِرْتَدَّ النَّاسُ» گمراهی نیست؟ آیا رویگردانی اکثریت کامل مسلمین از وصایت غدیر گمراهی نیست؟
در بحث قبل داشتیم که خود رسول الله وقتی که وحی قطع میشد مجبور بود به مردم عامّی رجوع کند و نظرخواهی کند. آیا روگردانی مردم این نیست که ابی عبدالله گفت «النَّاسَ عَبیدُ الدُّنْیا»، ها؟ پیامبر اکرم بیست و سه سال زحمت کشید که مردم عبدِ الله باشند، امام حسین چه گفت؟ گفت «النَّاسَ عَبیدُ الدُّنْیا»، تمام شد!
یا رسول الله در این بیست و سه سال چه کردی؟ امت گمراه شد! حالا اگر مشروب را برمیداشت میگفتند «بخاطر اینکه مشروب را اتخاذ کردی، اخذ کردی، خوردی، نوشیدی، برای امتت یادگار گذاشتی، در مصرف آن الگو بودی، بخاطر این مردم گمراه شدند»، بنده خدا پیغمبر که شیر را برداشت!
آیا در کتابت گمراهی نبود؟ چرا در کتابت اختلاف بود؟ این را از متشرع بپرس! چرا از هفت کاتب، کتاب یکی از آنها درست در آمد و آن هم عثمان ابن عفان بود، بقیه آنها را باید آتش بزنند؟ اگر اینجا در سطل آشغالی قرآن را ببینند وامصیبتهاست، بعد آنجا جلوی دید تاریخ قرآنهای کتّاب دیگر را آتش زدند، آیا این وا اسلاما ندارد؟ وا محمدا ندارد؟ آیا امت گمراه نشد که با قرآن بازی کرد؟ همین قرآنی که دستشان بود مثلاً، آن را سر نیزه بردند و حق را در صفین دفن کردند، علی را کشتند. علی را ابن ملجم نکشت، در نوزده رمضان علی ترور نشد بلکه علی همانجا کشته شد. پیغمبر گفت «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ»، حکمین آمدند حق را به معاویه دادند و علی را از حقانیّت خلع کردند. آیا این گمراهی نیست؟ آیا گمراهی این نبود که اینقدر به نام دین جنایت کردند و به نام مذهب به سر بشریت آوردند؟
( تدریس 6437- درس اول، تاریخ 05/04/1401 )
بازخوان: آیا گمراهی امّت در گرو شُرب خَمر است؟ آیا با وجود حرمت آن، مسلمین از آفتها در امان بودند؟
باز هم ابو هُریره است، میگوید: «اَنَّ النَّبِيَّ اُتِيَ لَيْلَةَ اُسْرِيَ» پیغمبر شبی که به آسمان رفت، «اُتِيَ لَيْلَةَ اُسْرِيَ بِهِ بِقَدَحَيْنِ» وقتی که آن بالا رفت دوتا بطری به او دادند، «بِقَدَحَیْنِ مِنْ خَمْرٍ وَلَبَنٍ» یکی از این بطریها شیر بود و یکی شراب، «بفرما» به او زدند. چه خدای خوبی! مهمانش را این گونه پذیرایی میکند، هم شیر میدهد و هم شراب. قوانین مال این پایین است، اگر این قوانین را خود او وضع کرده بود اینطوری نمیشد.
«فَنَظَرَ اِلَيْهمَا فَاَخَذَ الَّبَنَ» پیغمبر، مسافر فضایی به هر دو نگاه کرد، بطری شیر را برداشت که بنوشد، حالا این شیر چه بوده، در آسمان هفتم که گوساله و گوسفند و شتر نبوده که شیرش را در آن بریزند!
«فَقَالَ جِبْرِيل» جبرائیل به او گفت: «اَلْحَمْدُ لِله الَّذِي هَدَاكَ لِلْفِطْرَةِ» خدا را شکر که تو را هدایت کرد به فطرتت. که چه؟ که شیر را برداشتی، «لَوْ اَخَذْتَ الخَمْرَ غَوَتْ اُمَّتُكَ» میگفت: «اگر بطری مشروب را برمیداشتی سر میکشیدی امتت تا آخرین نفر گمراه میشد».
خب مورد ناچسب این حدیث این است: آیا مردم فقط با مشروبات الکلی گمراه میشوند و نسبت به خدا دور میشوند؟ یعنی هیچ گناه دیگر در عالم نیست؟ وقتی که شیطان حکم مأموریت گرفت؛ حکم مأموریتش در اغوا بود «لَاُغْوِیَنَّ»! چون مرا اغوا کردی همه را اغوا میکنم «لَاُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعِينَ».
«بِمَا اَغْوَیْتَنِي» یادت هست؟ (قَالَ رَبِّ بِمَا اَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْاَرْضِ وَلَاُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعِينَ) گفت: حالايی که مرا گمراه کردی من هم همه را گمراه میکنم. آنجا خدا بطری شراب را نداد به شیطان که بیا با این مردم را گمراه کن! یک کُلیّتی داد، یک مجموعهای داد. حالا الآن امت این پیغمبر از انحراف در امان هستند؟ چون پیغمبر در شب معراج لب به مشروب نزد؟ ها؟
این حیرت، این گم گشتگی، این فساد، در بین پیروان پیامبر از آغاز، «خلافت و کتابت» تا الآن، مال چیست؟ اگر بگوییم این هم جزء کلماتی است که به پای پیغمبر بستند راحتتر میشود تحملش کرد تا اینکه چندتا ایراد و اشکال به آن هست که عرض کردم.
(تدریس 4235 – درس دوم، تاریخ 31/05/1397)
درس پانزدهم: آیا خدا نمیداند که مردم ضعیف و بیطاقت هستند و باید پیامبری یادآور شود؟
-«اَنَّ رَسُولَ الله صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ أُتِيتُ بِدَابَّةٍ فَوْقَ الْحِمَارِ وَ دُونَ الْبَغْلِ خَطْوُهَا عِنْدَ مُنْتَهَى طَرْفِهَا فَرَكِبْتُ وَ مَعِيَ جِبْرِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَسِرْتُ فَقَالَ انْزِلْ فَصَلِّ فَصَلَّيْتُ، فَقَالَ أَ تَدْرِي اَيْنَ صَلَّيْتَ صَلَّيْتَ بِطَيْبَةَ وَ اِلَيْهَا الْمُهَاجَرُ، …. ثُمَّ قَالَ انْزِلْ فَصَلِّ فَصَلَّيْتُ فَقَالَ أَ تَدْرِي اَيْنَ صَلَّيْتَ صَلَّيْتَ بِبَيْتِ لَحْمٍ،…. ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ الثَّانِيَةِ، فَاِذَا فِيهَا ابْنَا الْخَالَةِ عِيسَى وَ يَحْيَى عَلَيْهِمَا السَّلَامُ، ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ فَاِذَا فِيهَا يُوسُفُ عَلَيْهِ السَّلَامُ ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ، فَاِذَا فِيهَا هَارُونُ عَلَيْهِ السَّلَامُ ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ الْخَامِسَةِ فَاِذَا فِيهَا اِدْرِيسُ عَلَيْهِ السَّلَامُ ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ السَّادِسَةِ فَاِذَا فِيهَا مُوسَى عَلَيْهِ السَّلَامُ ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ السَّابِعَةِ َاِذَا فِيهَا اِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ السَّلَامُ ثُمَّ صَعِدَ بِي فَوْقَ سَبْعِ سَمَوَاتٍ وَ أَتَيْتُ سِدْرَةَ الْمُنْتَهی، ….. فَلَمْ يَسْأَلْنِي عَنْ شَيْءٍ ثُمَّ أَتَيْتُ مُوسَى فَقَالَ كَمْ فَرَضَ الله عَلَيْكَ وَ عَلَى اُمَّتِكَ قُلْتُ خَمْسِينَ صَلَاةً قَالَ فَاِنَّكَ لَا تَسْتَطِيعُ اَنْ تَقُومَ بِهَا لَا اَنْتَ وَ لَا اُمَّتُكَ، فَارْجِعْ اِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ التَّخْفِيفَ فَرَجَعْتُ اِلَى رَبِّي فَخَفَّفَ عَنِّي عَشْراً… ».
کتب: کتاب تفسیر ابن کثیر جلد ۵ صفحه ۱۲، راوی انس ابن مالک از مشاهیر اهل سنّت است که کنار پیغمبر هم بوده است.
پیغمبر موقع سفر فضایی را تعریف میکند و میگوید «اَنَّ رَسُولَ الله صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ أُتِيتُ بِدَابَّةٍ فَوْقَ الْحِمَارِ» یک چیزی آوردند که از خر بزرگتر «وَ دُونَ الْبَغْلِ» و از قاطر کوچکتر بود، «خَطْوُهَا عِنْدَ مُنْتَهَى طَرْفِهَا» من روی آن نشستم «فَرَكِبْتُ وَ مَعِيَ جِبْرِيلُ» جبرئیل همراه من سوار شد.
حالا معلوم نیست که جبرئیل پشت بوده یا جلو بوده چون اینطوری که اینها جبرائیل را تعریف میکنند قاعدتاً باید جسم داشته باشد دیگر، وقتیکه همه جور تعریف میکنند که جبرئیل آمده و تجسمش در دحیة ابن خلیفه کلبی است خب اینطوری پس تجسم داشته و جسمیت پیدا کرده است. بعد میگوید «وَ مَعِيَ جِبْرِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ» بر جبرئیل درود هم میفرستد، «فَسِرْتُ فَقَالَ» سوار شدیم. «اَنْزِلْ فَصَلِّ فَصَلَّيْتُ» میگوید یک ذرّه راه رفتیم، شاید معنای همین «سُبْحَانَ الَّذِي اَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا» است، شاید در مسجدالاقصی پیاده شدند تا سوختگیری کنند، بعد گفتیم که نماز حرکت، یعنی نماز سفر بخوانیم. نماز را خواندیم و حرکت کردیم،به جایی رفتیم که هجرت بود، محل هجرت انبیاء بود، «ثُمَّ قَالَ انْزِلْ فَصَلَّ فَصَلَّيْتُ».
انگار در این هفت آسمان، در هر یک آسمانی جبرائیل پیغمبر را پیاده میکرد به جای سوختگیری فضاپیما و سفینه فضایی مدام نماز میخواند و دوباره پیغمبر را پیاده کرد گفت نماز بخوانیم، «فَقَالَ أَ تَدْرِي اَيْنَ صَلَّيْتَ صَلَّيْتَ بِبَيْتِ لَحْمٍ» گفت میدانی چه نمازی خواندیم؟ نماز در بیت لحم! بیت لَحم یک جایگاه خاصی در مسجدالاقصی، مسجدالقدس است ولی در عالم بالا میگویند جایی است که عیسی زندگی میکند.
باز هم میگوید «ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ الثَّانِيَةِ» رفتیم به آسمان دوم «فَاِذَا فِيهَا ابْنَا الْخَالَةِ عِيسَى وَ يَحْيَى عَلَيْهِمَا السَّلَامُ» آنجا دیدیم که هم یحیی بود و هم عیسی بود. یحیی پسرخاله عیسی است، از انبیایی است که در عنفوان جوانی او را کشتند. آنها را دیدیم! ظاهراً در هر آسمانی یک پیغمبری زندگی میکرده حالا این آسمانش چطوری بوده نمیدانم، بقول علماء «العهده علی الراوی» به گردن آن کسی که گفته است!
پس رفتیم به آسمان سوم «ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ الثَّالِثَةِ فَاِذَا فِيهَا يُوسُفُ عَلَيْهِ السَّلَامُ» در آنجا یوسف بود. این هم چیز عجیب و غریبی است، چینش درستی ندارد چون اینطور که نشان میدهد اگر عیسی در آسمان دوم و یوسف در آسمان سوم باشد به عقل نمیخورد، چون یوسف کجا و عیسی کجا؟ یوسف یک پیغمبر درجه سه و چهار است ولی عیسی پیغمبر اولوالعزم است!
میگوید همینطور بالا رفتیم، «ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ» رفتیم به آسمان چهارم، «فَاِذَا فِيهَا هَارُونُ عَلَيْهِ السَّلَامُ»، ببینید اصلاً پازل چینی این اشتباه است، نمیدانم پیغمبر چه حالی داشته که اینها را تعریف میکرده! میگوید در آسمان چهارم هارون بود! هارون کیست؟ هارون برادر موسی است. موقعی که موسی برانگیخته شد گفت خدایا من از اهل مصر کسی را کشتم، جرأت نمیکنم و یک ذرّه هم لکنت زبان دارم؛ بخاطر همان موقعیتی که بچه بود و او را از آب گرفتند، در آغوش فرعون بود، فرعون ریش بلندی داشت و برای قشنگی داخلش طلا و جواهر نصب کرده بود، این هم بچه بود دیگر، زد یک مشت از اینها را بردارد که ریش فرعون را کَند، فرعون هم گفت آها این همان قاتل من است که ستاره شناسان گفتهاند!
که بعد گفتند آزمایش کنید، یک سینی جواهر و یک سینی هم آتش گذاشتند و گفتند اگر به آتش دست زد معلوم میشود بچه بیعقل است و اگر به طلا و جواهر دست زد معلوم میشود این مأمور خدا برای کشتن توست. موسی آمد به طلا و جواهر دست بزند که جبرائیل دستش را گرفت و برد پیش آتش و یک ذرّه در دهانش گذاشت که از آن موقع به بعد موسی لکنت زبان پیدا کرد. حالا این هارون طبقه چهارم است.
بعد میگوید در طبقه پنجم ادریس بود «ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ الْخَامِسَةِ فَاِذَا فِيهَا اِدْرِيس عَلَيْهِ السَّلَامُ». حالا ببینید اصلاً مثل اینکه قانون ندارد، هر چه پیغمبر معمولی است آن بالا رفته و هر چه پیغمبر درست و حسابی است آن پایین است. خب «ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ السَّادِسَةِ» ادریس هم که اینجا بحثش هست گفتند که اولْ خیاط عالم بوده و خیاطت را او به بشر انتقال داده یاد داده و معلم خیاطها است. میگویند که ادریس هم مثل عیسی به آسمان رفته است. بعد میگوید که آسمان ششم که رفتم موسی را دیدم.
حالا بحث ما سر اینجاست «ثُمَّ صَعِدَ بِي اِلَى السَّمَاءِ السَّابِعَةِ» از آسمان ششم به آسمان هفتم رفتم، میگوید که دیگر آخریش است، هفت تا آسمان بیشتر نیست!
«فَاِذَا فِيهَا اِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ السَّلَامُ»، موسی در آسمان ششم بود ابراهیم در آسمان هفتم بود، «ثُمَّ صَعِدَ بِي فَوْقَ سَبْعِ سَمَوَاتٍ» پس از همه آنها بالاتر رفتم، از آسمانهای هفتگانه بالاتر رفتم، «وَ أَتَيْتُ سِدْرَةَ الْمُنْتَهَى» رفتم به سدرةالمنتهی که قرآن میگوید ما پیغمبر را به آنجا بردیم. خب حالا آنچه که مهم است این است که میگوید وقتی برمیگشتم ابراهیم را دیدم «فَلَمْ يَسْأَلْنِي، عَنْ شَيْءٍ» ابراهیم با من حرف نزد، «ثُمَّ أَتَيْتُ مُوسَى» اینجا موسی با من گپ زد گرم گرفت و گفت «فَقَالَ كَمْ فَرَضَ الله عَلَيْكَ وَ عَلَى اُمَّتِكَ قُلْتُ خَمْسِينَ صَلَاةً» گفت خدا چند رکعت برای تو و پیروانت ایجاد کرده است؟ گفتم پنجاه رکعت!
«قَالَ فَاِنَّكَ لَا تَسْتَطِيعُ اَنْ تَقُومَ بِهَا» ببینید پیغمبر این همه راه رفته آن بالا بحث کند، ببین اینکه میگوید «اَفَلَا تَعْقِلُونَ» این است، بحث کند سر اینکه موسی میگوید «مردم تو چند رکعت نماز میخوانند؟ میگوید پنجاه رکعت. میگوید پنجاه رکعت زیاد است برو به خدا بگو که آن را کم کند!» خب اصلاً من دارم برای شما تعریف میکنم خودتان به عنوان قاضی وجدان چه پاسخی میدهید؟ گفت که شما استطاعت ندارید، کمر و پاهایتان درد میآید، مردم از زیرش در میروند، «لَا اَنْتَ وَ لَا اُمَّتُكَ» نه تو استطاعت داری و نه پیروانت!
الان موسی از کجا میداند که پیغمبر استطاعت ندارد؟ مگر خاتمالانبیاء نیست؟ چطور وزنه ترازو را در این قسمت قرار داد که ببیند پیغمبر توان نماز خواندن ندارد در حالیکه میگوید پیغمبر در شبانه و روز صدها رکعت نماز مستحب و واجب میخواند.
خب گفت که «فَارْجِعْ اِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ التَّخْفِيفَ» برو پیش خدا تخفیف بگیر، یعنی برای نماز برو پیش خدا تخفیف بگیر! یعنی خدایی که اسلام معرفی میکند محدوده اعتبارات و هویّت و شخصیّتش همین است و ما هم مجبور هستیم این را رها کنیم و برویم دنبال یک پروردگاری که هستی را میچرخاند.
اینجا میگوید که پیغمبر معراج کرد، این همه بیا برو، سلام و صلوات، بالا و پایین، هفت طبقه آسمان را دید و بالاترش را هم رفت و آمد حالا موسی دارد راه و چاه را به او نشان میدهد و میگوید که نَه، پنجاه رکعت زیاد است تو توان نداری و امت تو هم توان ندارند، برو پیش خدا بگو «فَخَفَّفَ عَنِّي عَشْراً»، به خدا بگو ده رکعت تخفیف بده!
این «اللهُ اَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ» را که قرآن میگوید، معلوم میشود همینها منظور بوده، نه اینکه چون «خُلِقَ الْاِنْسَانُ ضَعِيفاً» است پس «والله یُخَفِّف»! پس آن بخاطر ضعف انسان در مسائل تقدیرات نیست بلکه در مسائل نماز است، اینقدر خدای زمین کوچک شده که بحث روی چه میشود، موسی میآید چه میگوید؟
میگوید که «برو از خدا بخواه که نماز را کم کند»، انگار میخواهد قسط بانک بدهد که میگوید این زیاد است کمش کنم!
اصلاً خود این مبحث در رسالت و نبوت انبیاء ایجاد شبهه و تشکیک و تردید میکند که آیا واقعاً این است؟
این همه عظمتی که شما از خدای زمین تعریف میکنید همین است؟ یعنی تو را برداشته این همه بالا برده، به همه هم اعلام کرده که من تو را به معراج بردم، که فقط برود آنجا برای نماز تخفیف بگیرد که «پنجاه رکعت زیاد است آن را کم کن» !
میگوید که همینطوری تخفیف خواست و خدا ده رکعت به او تخفیف داد و باز دوباره ده رکعت، تا آمد هفده رکعت! و نماز واجب هفده رکعت شد.
بعد هم اینکه این نمازی که این همه برایش تخفیف گرفته میبینیم که چطوری نمازخوانها را ارشاد میکند که مرکز دروغ و کلاهبرداری و سوءظن و خباثت از همین نمازگزاران است که نمونه بارزش هم قتله ابیعبدالله، قاتل فاطمه زهرا و قاتل امیرالمؤمنین و قاتل امام حسن که تمام نمازخوانهایی بودند که به هفده رکعت قناعت نمیکردند، نماز وُتیره و غفیله میخواندند، شفع و وتر میخواندند، نهایتش هم این شد! بخاطر چه؟ به خاطر اینکه منشأ نماز اینطوری بوده!
پیغمبر این همه بالا رفته سرِ اینکه برای توی نمازخوان تخفیف بگیرد؛ به جای پنجاه رکعت ده رکعت کم کند بیست رکعت کم کند.
(تدریس 5929- درس دوم، تاریخ 12/11/1399 )
درس شانزدهم: بشر چگونه پیش ملائکه محترم است در حالی که چنین وضعی دارد؟!
–«٢١۴۵] /۵ [وَ فِي رِوَايَةٍ اُخْرَى عَنْ هِشَامٍ عَنْهُ عَلَيْهِ السَّلام: لَمَّا اُسْرِيَ بِرَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حَضَرَتِ اَلصَّلاَةُ فَاَذَّنَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلام وَ اَقَامَ لِلصَّلاَةِ فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ تَقَدَّمْ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: تَقَدَّمْ يَا جَبْرَئِيلُ فَقَالَ لَهُ: اِنَّا لَا نَتَقَدَّمُ اَلْآدَمِيِّينَ مُنْذُ أُمِرْنَا بِالسُّجُودِ لآِدَمَ عَلَيْهِ السَّلام».
منابع:
کتاب بحارالانوار جلد ۱۸ صفحه ۴۰۴ حدیث ۱۰۸
کتاب البرهان فی تفسیر القرآن جلد ۴ صفحه ۵۱۹ صفحه ۱٧
کتاب علل الشرایع جلد ۱ صفحه ۸ حدیث ۴ (باب – ٧)
کتاب وسائل الشیعه جلد ۵ صفحه ۴۳۹ حدیث ۷۰۲۹
کتاب بحار جلد ۲۶ صفحه ۳۳۸ حدیث ٣ و جلد ۸۴ صفحه ۱۶۸ حدیث ۷۱
کتاب ترجمه و تحقیق جلد ۴ «تفسیر عیاشی» صفحه ۴۵۲ است.
هِشام از امام صادق نقل میکند. امام صادق فرمود: هنگامی که رسول خدا شبانه به معراج رفت موقع نماز فرا رسید و جبرائیل اذان سر داد و برای نماز اقامه گفت و سپس اظهار داشت که ای محمد جلو برو، حضرت به او فرمود: ای جبرائیل تو جلو برو، جبرائیل عرض کرد ما از زمانی که مأمور شدیم تا در برابر آدم سجده کنیم بر فرزندان آدم پیشی نخواهیم گرفت!
خب، تاریخ پتک میزند بر سر ما که یک چنین باورداشتهایی داشتیم. فرشتهها بر خلق الله بر مردم احترام میکنند، بعد وضع مردم این است! فرشته اگر زور دارد دریچه آب آسمان را باز کند آب بدهد که مردم دارند از تشنگی میمیرند، اگر قدرت دارد سفرههای مردم را پر کند، اگر قدرت ندارد پس این چرندیات چیست که ما تا حالا در بین این همه نسخ خواندیم که «فرشته اینقدر قدرت دارد که با دندانش عرش را میکشد، هستی را جابجا میکند»، یا آن دروغ است یا این دروغ است! آدم خیلی اعصابش خراب میشود ها!
خوب دقّت کن چه میگوید؛ پیغمبر در سفر فضایی به آنجا رفته، وقت نماز است، جبرئیل اذان گفته و پیغمبر گفت بایست پیشنماز بشو، جبرائیل گفت که نه من پیشنماز نمیشوم. چرا نمیشوی؟
ببین اصلاً چقدر قشنگ بافتند، انگار برای بچه دو سه ساله دارند قصه میگویند. میگوید: «اِنَّا لَا نَتَقَدَّمُ اَلْآدَمِيِّينَ مُنْذُ أُمِرْنَا بِالسُّجُودِ لآِدَمَ» ما هیچ وقت به بچههای آدم بی احترامی نمیکنیم. ببین اینجا نمیگوید متدینین، نمیگوید مسلمین، نمیگوید مؤمنین، میگوید «آدَمِيِّين» یعنی نوع بشر؛ «برای نوع بشر ما احترام قائل هستیم و هیچ وقت جلوی آنها نمیایستیم»، راست میگوید، از پشت سر مردم را در بدبختیها هل میدهند.
(تدریس 6561 – درس پنجم، تاریخ 26/07/1401 )
درس هفدهم: آیا سفر معراجیه در مکه بوده؟ قبل از هجرت انجام شده؟ در جاهلیّت و قبل از طلوع اسلام صورت گرفته؟
– «قَالَ قُلْتُ لَهُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اللهِ فَاَخْبِرْنِي عَنِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ اَ هُمَا اَلْيَوْمَ مَخْلُوقَتَانِ فَقَالَ نَعَمْ وَ اِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ قَدْ دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ رَاَى النَّارَ لَمَّا عُرِجَ بِهِ اِلَى السَّمَاءِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ اِنَّ قَوْماً يَقُولُونَ اِنَّهُمَا اَلْيَوْمَ مُقَدَّرَتَانِ غَيْرُ مَخْلُوقَتَيْنِ فَقَالَ لَا هُمْ مِنَّا وَ لَا نَحْنُ مِنْهُمْ مَنْ اَنْكَرَ خَلْقَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَقَدْ كَذَّبَ النَّبِيَّ وَ كَذَّبَنَا وَ لَيْسَ مِنْ وَلَايَتِنَا عَلَى شَيْءٍ وَ يُخَلَّدُ فِي نَارِ جَهَنَّمَ قَالَ اللهُ تَعَالَى هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ يَطُوفُونَ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ وَ قَالَ النَّبِيُّ لَمَّا عُرِجَ بِي اِلَى السَّمَاءِ اَخَذَ بِيَدِي جَبْرَئِيلُ فَاَدْخَلَنِي الْجَنَّةَ فَنَاوَلَنِي مِنْ رُطَبِهَا فَأَكَلْتُهُ فَتَحَوَّلَ ذَلِكَ نُطْفَةً فِي صُلْبِي فَلَمَّا هَبَطْتُ اِلَى الْاَرْضِ وَاقَعْتُ خَدِيجَةَ فَحَمَلَتْ بِفَاطِمَةَ فَفَاطِمَةُ حَوْرَاءُ اِنْسِيَّةٌ»
کتب: کتاب عیون اخبار الرّضا جلد ۱ صفحه ۱۱۶ باب ۱۱ حدیث ۳.
ابن بابِویه از احمد ابن زیاد ابن جعفر همدانی نقل میکند. گفت: حدیث کرد برای ما علی ابن ابراهیم ابن هاشم از پدرش، ابراهیم ابن هاشم از عبدالسّلام بِن صالح هَرَوی از امام رضا.
«قَالَ قُلْتُ لَهُ» به امام رضا گفتم «يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ فَاَخْبِرْنِي عَنِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ اَ هُمَا اَلْيَوْمَ مَخْلُوقَتَانِ»
آیا بهشت و جهنم همین الآن وجود خارجی دارند؟ یا وعده است؟ ترسیم، ماکت و نقشه است؟ «َقَالَ نَعَمْ» امام رضا گفت: هست. «وَ اِنَّ رَسُولَ اللهِ قَدْ دَخَلَ الْجَنَّةَ وَرَاَى النَّارَ لَمَّا عُرِجَ بِهِ اِلَى السَّمَاءِ» گفت: پیغمبر در شب معراج هم بهشت و هم جهنم را دید. به بهشت وارد شد، جهنم را هم از آن بالا دید؛ تا اینجای آن مشکلی نیست.
«قَالَ فَقُلْتُ لَهُ اِنَّ قَوْماً يَقُولُونَ اِنَّهُمَا اَلْيَوْمَ مُقَدَّرَتَانِ غَيْرُ مَخْلُوقَتَيْنِ» سائل میگوید که به امام رضا گفتم بعضیها میگویند که این بهشت و جهنم در مقام بالقوه است، هنوز بالفعل نشده. «فَقَالَ لَا هُمْ مِنَّا وَ لَا نَحْنُ مِنْهُمْ» امام رضا گفت: نه، این حرف از ما نیست، کسی هم که میگوید ما او را دوست نمیداریم. «مَنْ اَنْكَرَ خَلْقَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَقَدْ كَذَّبَ النَّبِيَّ» هر کس خلقت بهشت و جهنم را تکذیب کند تکذیب پیغمبر را کرده، «وَ كَذَّبَنَا» و ما را تکذیب کرده «وَ لَيْسَ مِنْ وَلَايَتِنَا عَلَى شَيْءٍ» تحت ولایت ما هم نیست «وَ يُخَلَّدُ فِي نَارِ جَهَنَّمَ قَالَ اللهُ تَعَالَى هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ»، خب در آیه دیگر «يَطُوفُونَ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ».
«وَ قَالَ النَّبِيُّ لَمَّا عُرِجَ بِي اِلَى السَّمَاءِ اَخَذَ بِيَدِي جَبْرَئِيلُ» بحث ما اینجاست؛ پیغمبر گفت: وقتی به معراج رفتم، جبرائیل دست مرا گرفت، «فَاَدْخَلَنِي الْجَنَّةَ» من را وارد بهشت کرد «فَنَاوَلَنِي مِنْ رُطَبِهَا» یک خرما خوردم، « فَاَكَلْتُهُ فَتَحَوَّلَ ذَلِكَ نُطْفَةً فِي صُلْبِي» این خرما تبدیل شد به نطفه در صُلب من، «فَلَمَّا هَبَطْتُ اِلَى الْاَرْضِ وَاقَعْتُ خَدِيجَةَ» وقتیکه از آن سفر فضایی آمدم با خدیجه آمیزش کردم، «فَحَمَلَتْ بِفَاطِمَةَ فَفَاطِمَةُ حَوْرَاءُ اِنْسِيَّةٌ» به همین خاطر فاطمه ملقّب به «حوراءِ انسیه» است.
خب حالا بحث سر این است که آیا معراج در مکه بوده؟ در مکه که پیغمبر در اقلیّت محض بوده، تحت سانسور بوده، تحت اذیّت و آزار بوده، تحت تعقیب بوده، تحت فشار بوده، نفَس کشیدن برایش ممکن نبوده، قایم قایمَکی تبلیغ میکرده، چطور مسئلهٔ معراج را مطرح کرده و همه هم باور کردند؟! و بعد آیا فاطمه در زمان جاهلیّت به دنیا آمد یا در زمان اسلام؟ پیغمبر با خدیجه چه موقع ازدواج کرد؟ قبل از اسلام! موقعی که منشی و میرزای او بود که بعداً اسلام طالع شد خدیجه اول زنی بود که مسلمان شد.
حالا تاریخ را ردیابی کنید ببینید آیا سفر فضایی پیغمبر، قبل از به دنیا آمدن فاطمه بوده؟ فاطمه چه موقع به دنیا آمده؟ خدیجه عمری نکرد، وقتیکه پیغمبر با او ازدواج کرد عمر طولانی نداشت و این جریانات بزن و بکوب مکه را ندید، آن وقت چطور ممکن است که نطفهٔ فاطمه از آن خرمای بهشتی باشد که پیغمبر در معراج مصرف کرده و آمده و با خدیجه هم بستر شده و فاطمه آمده.
ببین این مباحث را که روبروی هم میگذاریم و نتیجهگیری نمیشود و یکسری خانههایش کم میآید و جدول پُر نمیشود باید خیلی دقت کرد.
(تدریس5183، تاریخ 11/04/1398 )
درس هجدهم: خدا نماز میخواند، آیا نیاز به تعریف از خود دارد؟ اگر چنین تضمینی به عنوان قانون وضع شده پس عذاب و غضب چه مفهومی دارد؟
– «مَرَّتَيْنِ فَأَوْقَفَهُ جَبْرَئِيلُ مَوْقِفاً فَقَالَ لَهُ مَكَانَكَ يَا مُحَمَّدُ فَلَقَدْ وَقَفْتَ مَوْقِفاً مَا وَقَفَهُ مَلَكٌ قَطُّ وَ لَا نَبِيٌّ اِنَّ رَبَّكَ يُصَلِّي فَقَالَ يَا جَبْرَئِيلُ وَ كَيْفَ يُصَلِّي قَالَ يَقُولُ سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ اَنَا رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَ الرُّوحِ سَبَقَتْ رَحْمَتِي غَضَبِي فَقَالَ اَللَّهُمَّ عَفْوَكَ عَفْوَكَ».
منابع:
کتاب اصول کافی جلد ۱ صفحه ۴۴٢ و ۴۴۳ حدیث ١٣
کتاب تفسیر نورالثقلین جلد ٣ صفحه ٩٨ و ۹۹ حدیث ٨
کتاب تفسیر کنز الدقائق جلد ٧ صفحه ٣٠١، کتاب بحارالانوار جلد ۱۸ صفحه ۳۰۶ حدیث ١٣، از امام جعفر صادق است.
این جریان مسافرت فضایی پیغمبر را میگوید، هر بار یک تکهاش از زیر خاک درمیآید.
فرمود که «مَرَّتَيْنِ» دو مرتبه در آنجا پیغمبر اسکان یافت. «فَاَوْقَفَهُ جَبْرَئِيلُ مَوْقِفاً فَقَالَ لَهُ مَكَانَكَ يَا مُحَمَّدُ» توقف کرد جبرائیل در یکی از مقاطع سماوی بعد گفت که «وَقَفْتَ مَوْقِفاً مَا وَقَفَهُ مَلَكٌ قَطُّ وَ لَا نَبِيٌّ» اینجا جای هیچ پیغمبر و فرشتهای نیست. همان جایی که میگویند «لَوْ دَنَوْتُ لاَحْتَرَقْتُ» اگر جلو بیایم آتش میگیرم.
بعد ادامه داد «اِنَّ رَبَّكَ يُصَلِّي» پروردگار تو. حالا این «يُصَلِّي» هم صلوات است و هم نماز است. همانطور که در قرآن میگوید «اِنَّ اللهَ وَ مَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ» آنجا هم اشاره به تکریم است. حالا اینجا دو بُعدی است؛ «اِنَّ رَبَّكَ يُصَلِّي فَقَالَ يَا جَبْرَئِيلُ وَ كَيْفَ يُصَلِّي» پیغمبر گفت که خدا نماز میخواند؟ چطوری میخواند؟ ببین اگر منظور نماز نبود و صلاة به معنای دعا بود، دعا را در قالب ذات میتوانیم اینطوری تنظیم کنیم که فرمان، کُنْ، غیر از تفسیری که از خدای زمین هست.
پیغمبر گفت چطوری نماز میخواند؟ آنجا چطوری دعا میکند؟ «قَالَ يَقُولُ سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ اَنَا رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَ الرُّوحِ»، خب اینجا خدا از خودش تعریف میکند، جبرائیل میگوید ها! پیغمبر نمیگوید، جبرائیل از کجا آورده معلوم نیست، میگوید خدا گفت «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ» بسیار تسبیح بر من و قداست از آن من است. من کیستم؟ «اَنَا رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَ الرُّوحِ» من پرورش دهندهٔ فرشتگان و روح هستم.
حالا اینجا چرا ملائکه و روح را آورده است؟ روح بالاتر است یا ملَک؟ در کل که اینها یکی هستند. بر ما ثابت شد که آنچه که به معنای اکسیژن در هوا و فضا قرار دارد، همه اینها ذرّاتِ تحت امر ذات هستند که به جایی، به کاری، به وقتی، در یک قیافهای تجلّی پیدا میکنند مثلاً جنگیر، جن را که اجیر میکند، جن یک کارهایی میکند مثلاً بالشت را تکان میدهد چراغ برق را روشن و خاموش میکند یا چیزی را برای دزدی میآورد.
روح چیست؟ روح «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» روح مقامش از ملَک بالاتر است اینکه قرآن میگوید: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي، از روح میپرسند بگو روح امر خداست».
«سَبَقَتْ رَحْمَتِي غَضَبِي»، اینجا محل اجتماع تحلیلگران است. خدا گفت که رحمت من بر غضبم چیره شده، سبقت گرفته، فائق آمده و مسلّط شده! آیا چنین چیزی هست یا نه؟ اصلاً رحمت در غیبت هست؟ فقط غضب است. چه موقع این رحمت بر غضبش غالب شده؟ کجای زندگی تو؟ شاهد بیاور دیگر، از تاریخِ خصوصی، از ده سالگیات به بعد بیاور ببینیم، تقویم را باز کن چقدر مغضوب شدی و چقدر مرحوم شدی!
پس امام صادق چه گفت؟ گفت دنبال چیزی که نیست نگردید. گفتند چه چیزی؟ گفت رحمت. حالا جبرائیل برای چه این حرف را میزند؟ آیا جعفر صادق حرفش درستتر است یا جبرائیل؟ «فَقَالَ اَللَّهُمَّ عَفْوَكَ عَفْوَكَ» پیغمبر گفت عفو کن. حالا این عفو را میآوریم در تجزیه و به غضب وصل میکنیم، معنایش این است که در پیدایشِ انسان در کرهٔ زمین رحمت وجود ندارد همهاش غضب است برای همین پیغمبر گفت «عَفْوَكَ عَفْوَكَ» عفو کن، کوتاه بیا. برای کسی کوتاه نیامد.
(تدریس 6118 – درس اول، تاریخ 19/05/1400 )
درس نوزدهم: خواب و معراج را چگونه میتوان تفكيك كرد؟
-« حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ ابْنُ عَبْدِ الله الْحَضْرَمِيُّ ثنا مُحَمَّدُ ابْنُ سَعِيدٍ الْقُرَشِيُّ ثنا اَبِي عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ ابْنِ اِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ ابْنِ اَبِي لَيْلَى عَنْ مُعَاذِ بْنِ جَبَلٍ قَالَ اَبْطَاَ عَلَيْنَا النَّبِيُّ صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ لِصَلاةِ الْفَجْرِ حَتَّى كَادَتْ اَنْ تُدْرِكَنَا الشَّمْسُ ثُمَّ خَرَجَ فَصَلَّى بِنَا فَخَفَّفَ فِي صَلاتِهِ ثُمَّ انْصَرَفَ وَ اَقْبَلَ عَلَيْنَا بِوَجْهِهِ فَقَالَ عَلَى مَكَانِكُمْ اُخْبِرْكُمْ مَا بَطِاَنِي عَنْكُمُ الْيَوْمَ فِي هَذِهِ الصَّلاةِ اِنِّي صَلَّيْتُ فِي لَيْلَتِي هَذِهِ مَا شَاءَ الله ثُمَّ مَلَكَنِي عَيْنِي فَنِمْتُ فَرَاَيْتُ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ فِي اَحْسَنِ صُورَةٍ وَ اَجْمَلِهَا فَوَضَعَ كَفَّهُ بَيْنَ كَتِفَيَّ فَوَجَدْتُ بَرْدَ أَنَامِلِهِ بَيْنَ ثَدْيَيَّ ».
منابع:
کتاب تفسیر ابن کثیر جلد ٢ صفحه ١۵۶
کتاب المُعجم الکبیر از طبرانی جلد ٢٠ صفحه ١۴١
کتاب کنزالعمال از متقی الهندی جلد ١۵ صفحه ۸۹۸ است.
سلسله روات: «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ ابْنُ عَبْدِ الله» حدیث کرد محمد ابن عبداللهِ حضرمی از محمد ابن سعید قُرَشی از عبدالرحمان ابن اسحاق از عبدالرحمان ابن ابی لِیلی از مُعاذ ابن جبل.
«قَالَ اَبْطَاَ عَلَيْنَا النَّبِيُّ صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ» گفت یک روز صبح پیغمبر برای نماز صبح آمد، پیغمبر دیر آمد تا جایی که ما خورشید را دیدیم «اَبْطَاَ عَلَيْنَا النَّبِيُّ لِصَلاةِ الْفَجْرِ حَتَّى كَادَتْ اَنْ تُدْرِكَنَا الشَّمْسُ ثُمَّ خَرَجَ فَصَلَّى بِنَا فَخَفَّفَ فِي صَلاتِهِ ثُمَّ»، چون دیر شده بود نماز را کوتاه کرد، سریع آن را خواند. «ثُمَّ انْصَرَفَ»نماز تمام شد «وَ اَقْبَلَ عَلَيْنَا بِوَجْهِهِ فَقَالَ عَلَى مَكَانِكُمْ اُخْبِرْكُمْ» گفت نمازهایتان تمام شده نروید با شما کار دارم.
حالا بیچارهها یک ساعت در مسجد نشستهاند، شما حساب کن از طلوع فجر تا طلوع آفتاب، گفت بنشینید خبری برایتان دارم؛ علت اینکه دیر آمدم «مَا بَطِاَنِي عَنْكُمُ الْيَوْمَ فِي هَذِهِ الصَّلاةِ اِنِّي صَلَّيْتُ فِي لَيْلَتِی» من نماز شب میخواندم «هَذِهِ مَا شَاءَ الله ثُمَّ مَلَكَنِي عَيْنِي» بعد از نماز شب یک چُرتی زدم، «فَنِمْتُ» خوابیدم، «فَرَاَيْتُ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ» خدا را در خواب دیدم، «فِي اَحْسَنِ صُورَةٍ» چه خوشگل است خدا، چه ناز است، به به به به! بعد هم میگویند «اِنَّ الله جَمِیلٌ وَ یُحِبُّ الْجَمَال» خدا خوشگل است و خوشگلها را هم دوست دارد. ما که خدا را نمیبینیم که خوشگل است یا بدگل است اما آثارش را میبینیم، سوءالقضایش را میبینیم، جبروتیّتش را میبینیم، اینها خیلی بدگِل و بدریخت است!
بعد گفت که «وَ اَجْمَلِهَا فَوَضَعَ كَفَّهُ بَيْنَ كَتِفَيَّ» دستش را روی دوش من گذاشت «فَوَجَدْتُ بَرْدَ اَنَامِلِهِ بَيْنَ ثَدْيَيَّ» گفت اینقدر دستش نرم و لطیف بود که وقتی دستش را بر پشت من، بین دو کتف من گذاشت، من نرمی و سردی انگشتانش را حس کردم.
حالا اینجا بحث سر این است که معراج خواب بوده یا نه؟ ببینید، این از آن اسرار مگو است که من دارم برایت میگویم، من نظری ندارم ها! من فقط سؤال میکنم! تاریخ سؤال میکند پیغمبر که اینجا خدا را در خواب دیده، بعد در معراج در سفر فضایی پیغمبر میگوید چند متر با خدا فاصله داشتم آیا آن دید در خواب بوده یا در بیداری؟«تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!»
( تدریس 6177- درس هفتم، تاریخ 17/07/1400 )
درس بیستم: صد و بیست بار؛ مقدار سفرهای سماوی خاتمالانبیاء است که در کتابت غیبت زده فقط یک بارِ آن را توصیف کردهاند.
– « قَالَ عُرِجَ بِالنَّبِيِّ اِلَى السَّمَاءِ مِائَةً وَ عِشْرِينَ مَرَّةً مَا مِنْ مَرَّةٍ اِلَّا وَ قَدْ اَوْصَى اللهُ النَّبِيَّ بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ وَ الْاَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ اَكْثَرَ مِمَّا اَوْصَاهُ بِالْفَرَائِضِ »
منابع:
بصائرالدرجات ص 79 حدیث ۱۰، الخصال ج 2 ص 600، نوادرالاخبار ج 1 ص 117، بحارالانوار ج 18 ص 387 و جلد ۲۳ صفحه ۶۹، تفسیر برهان ج 3 ص 481، تفسیر کنزالدقائق ج 7 ص 300.
فَضائل آل محمد از صحابی معروف امام حسن عسکری. علی ابن محمد ابن سعید از حَمّاد ابن سلیمان از عبدالله ابن محمد یَمانی از منبع شناخته شده از يونس از صَبَّاحٍ الْمَزَنِي صحابی امام صادق آورده است.
امام صادق فرمود: «قَالَ عُرِجَ بِالنَّبِيِّ اِلَى السَّمَاءِ مِائَةً وَ عِشْرِينَ مَرَّةً» پیغمبر صد و بیست بار به آسمان رفت، معراج کرد؛ عروج پیغمبر این تعداد بود! حالا چرا در کتابت شماره سه، یک بار آورده است؟
شاید دلیلش این است؛ «مَا مِنْ مَرَّةٍ اِلَّا وَ قَدْ اَوْصَى اللهُ النَّبِيَّ بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ وَ الْاَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ اَكْثَرَ مِمَّا اَوْصَاهُ بِالْفَرَائِضِ» گفت: کلِّ این صد و بیست باری که پیغمبر بالا رفت، خدا سفارش نمایندگانش را در زمین به پیغمبر کرد و توصیههای ذات اقدس این بود که از فروع دین و اصول دین و احکام و مناسک و شرایع مهمتر، وجود مقدس والیان وسطی است!
شاید به این دلیل و مغایرت با منافعشان این مقدار حذف شده و تبدیل شده به یک بار، آن هم شأن نزولی برای خودشان ساختهاند.
(تدریس 3879 – درس اول، تاریخ 24/01/1397 )
بازخوان: آیا این سفرها در خواب بوده و یا در تخیلات؟
امام صادق میگوید: «عُرِجَ بِالنَّبِيِّ اِلَى اَلسَّمَاءِ مِائَةً وَ عِشْرِينَ مَرَّةً مَا مِنْ مَرَّةٍ اِلَّا وَ قَدْ اَوْصَی اللهُ اَلنَّبِيَّ بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ وَ اَلْاَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ اَكْثَرَ مِمَّا اَوْصَاهُ بِالْفَرَائِضِ» پیغمبر یکصد و بیست بار عروج کرده، ولی قرآن میگوید یک دفعه؛ «سُبْحَانَ الَّذِي اَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ (۱ اسراء)». الباقیاش از کجا در آمد؟
همه جا معروف است که پیغمبر یک بار به معراج رفت، پس الباقیاش یا در خواب بوده یا در تخیلات!
میگوید «همهٔ این سفرهای فضایی سوغاتش سفارش علی ابن ابیطالب و فرزندان معصومش بوده است»، ببین «خدا مکار است» یعنی همین! یکصد و بیست بار در معراج سفارش علی را کردی، علی را چه کسی زمین زد؟ ها؟ معاویه؟ معاویه کیست؟ عمر ابن الخطاب؟ ابدا!
پیغمبر خودش را کشت تا علی در جایگاه وصایت بنشیند، چه کسی نخواست؟ الله. به چه دلیل؟ به دلیل اینکه نشد، هرچه پیغمبر بر مسند ولایت و وصایت و امامت و خلافت علی کوبید، کوبیدن بر طبل توخالی بود تا جایی که شهادت نصیبش شد و لحظهٔ رفتن فهمید اینهایی که به او سم دادند همینها میخواهند سر علی را زیر آب کنند.
خدا کلک باز است، شیطان چه گفت؟ «فَبِمَا اَغْوَیْتَنِی لَاُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ» حالا که سر من را شیره مالیدی، من را گول زدی، من هم بندگانت را گول میزنم. خدا کارش همین است، یکصد و بیست بار در سفر فضایی گفته علی علی علی علی!
بعد عمر ابن الخطاب چقدر قشنگ حرف زد، با اینکه بیسواد بود، همان سندی که در دایرةالمعارف پنهان شد به عبدالله ابن عباس گفت پیغمبر زورش را زد که علی جایش باشد ولی خدا نخواست، خدا اراده کرد که ابوبکر جای پیغمبر باشد. عمر ابن الخطاب گفت «به پسر عمویت علی بگو از دست ما ناراحت نباش از دست خدا ناراحت باش، خدا تو را زمینگیر کرد»، و حق هم همین است، درست است. نمیخواند، آقا ثبت با سند نمیخواند! این الله همه را سر کار گذاشته است.
(تدریس 6812- درس سوم، تاریخ 12/03/1403)
درس بیست و یکم: پس چرا خدا با یزیدیان نجنگید؟
« يَا رَبِّ مَا حَالُ اَلْمُؤْمِنِ عِنْدَكَ قَالَ يَا مُحَمَّدُ مَنْ اَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ وَ اَنَا اَسْرَعُ شَيْءٍ اِلَى نُصْرَةِ اَوْلِيَائِي ».
منبع:
کتاب وسائل الشیعه از حر عاملی جلد ۱۲ صفحه ۲۶۵ حدیث ۱۶۲۶۶، از امام باقر است.
امام باقر میگوید که پیامبر در سفر معراج از خدا سوال کرد، پرسید: «يَا رَبِّ مَا حَالُ اَلْمُؤْمِنِ عِنْدَكَ» گفت خدایا حال ایمان آوردگان نزد تو چیست؟
«قَالَ يَا مُحَمَّدُ» گفت ای محمد «مَنْ اَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ وَ اَنَا اَسْرَعُ شَيْءٍ اِلَى نُصْرَةِ اَوْلِيَائِي» گفت که اگر دوستان تو یاری بخواهند، تو چه میکنی؟ خدا به او گفت هر کس به یکی از دوستان من اهانت کند به تحقیق مرا به جنگ طلبیده و من در یاری کردن دوستانم سریعتر از هر چیزی هستم.
تاریخ این کلام را در اتاق تشریح خود بازپروری کرده و میگوید این کلام خدا ثابت نشده یعنی هرجا دوستان خدا، مبلّغین خدا، محققین و مبشرین خدا مورد هدف قرار گرفتند از خدا هیچ عملی در حمایت آنها صادر نشد یعنی؛ پیامبر در هنگام نصب علوی و هنگام مواجهه با سم دادنش و هنگام وصیت نویسی وعلی در هنگام بیست و سه سال خانهنشینی و در جنگ با معاویه و فاطمه در برابر حملات به منزلش و غصب مایملکش و امام حسن در قبال صلح تحمیلیاش و ابی عبدالله در مقابل یزید، خدا کمکش نکرد، آخرش دستش را سمت مردم آورد؛ «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنیِ» کسی هست کمکم کند؟ خدا در این موارد و در هزاران مورد دیگر کجا بود؟ آنجایی که قطع حمایت از رسولان کرد و انبیاء گفتند که شاید این الهاماتی که به ما شده دروغ باشد؛ «حَتَّی اِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا اَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا (۱۱۰ یوسف)»، در همهٔ این موارد خدا امتحانش را رفوزه پس داده و هیچگاه از برگزیدگانش حمایت نکرده، «اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ (٩- حجر)، حفظشان میکنیم» اما از هیچ کدام دفاع نکرده، اینقدر که شیطان از هواداران خودش دفاع کرده خدا از یارانش دفاع نکرده است.
(تدریس 6796 – درس اول، تاریخ 18/02/1402)
درس بیست و دوم: تا چهل نفر از پدران در طول حیات تأثیر گذارند! چنانچه دارالغرور بر هر یک از آنها اثرات منفی و مخربی گذاشته باشد، الزاماً بازمانده آنها در هر عصری قربانی این قانون غیر عادلانه میشود! آیا عدالت اینگونه بافتهای غیر ارادی را تبیین مینماید؟
«عَنْ أَبِی اَلْحَسَنِ اَلرِّضَا عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِیٍّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ: لَمَّا أُسْرِیَ بِی إِلَى اَلسَّمَاءِ رَأَیْتُ رَحِماً مُتَعَلِّقَةً بِالْعَرْشِ تَشْکُو رَحِماً إِلَى رَبِّهَا فَقُلْتُ لَهَا کَمْ بَیْنَکِ وَ بَیْنَهَا مِنْ أَبٍ فَقَالَتْ نَلْتَقِی فِی أَرْبَعِینَ أَبا».
منابع:
کتاب عیون اخبارالرضا ج ۲ ص ۲۳۱ ، حدیث لخصال ج 2ص 540
کشف الغمه ج 1 ص 254
بحارالانوار ج 71 ص 91، وسائل الشیعه ج 21 ص 507۵.
امام صادق از امام رضا نقل میکند. پیغمبر گفت: وقتی که پرواز کردم به سوی آسمان، «رَاَيْتُ رَحِماً مُتَعَلِّقَةً بِالْعَرْشِ» رَحِم را دیدم (منظور نماد آن است، تندیس آن است)، «تَشْكُو رَحِماً اِلَى رَبِّهَا» شکایت میکرد از وصلش در توالد و تناسل و توارث، «فَقُلْتُ لَهَا كَمْ بَيْنَكِ وَ بَيْنَهَا مِنْ اَبٍ» به آن رحِم گفتم، به آن شخص فرضی و مثالی، گفتم از این کسی که شکایت میکنی چقدر فاصله بین شما هست؟ پدرت است، پدربزرگت است، بچهات است، نوهات است، نتیجهات است، نبیرهات است، ندیدهات است، جَدّت است؟ «فَقُلْتُ لَهَا كَمْ بَيْنَكِ وَ بَيْنَهَا مِنْ اَبٍ فَقَالَتْ نَلْتَقِي فِي اَرْبَعِينَ اَباً» گفت: فاصله ما چهل پدر است. «چهل تا پدر تأثیرگذار است» یعنی فاتحه! یعنی کسی که چهلمین پدرش مثلاً یزید است، شمر است، هیتلر است، چنگیز است میگوید اینها تأثیر میگذارند! تأثیرگذاری پدر چهلم بر فرزند چهلم یعنی چه میشود؟ این چطوری حسابهایش محاسبه میشود؟
«وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرَى» این شعار قرآن است؛ یعنی هیچ کس به خاطر عمل بدِ دیگری، آزرده نمیشود، تأثیر نمیگیرد.
حالا فهمیدی چرا آدم و حوّا یک مشکلی داشتند باید من و تو بسوزیم؟ حالا با آنها که چهل تا نمیشود ولی برای من که میشود! یعنی من باید ميراث برکتکهایی باشم که مادرمان خورده، ارثی که از آنها به ما میرسد لت و پار شدن در عاشورای زمان است، همچنین شما.
در طول این چهل پدر میگوید اگر خوب باشد اثر میگذارد، بد هم باشد اثر میگذارد پس «اَلسَّعیدُ سَعِید فِی بَطنِ اُمِّه» کجاست؟ شاید منظور «بطن امِّه» یعنی همین! این چهل پدر همینطور آلودگیهای نفسانی را انتقال میدهند؛ یکی میبینی ثروت میگذارد برای بچههایش، یکی میبینی بدنامی میگذارد، دربدری میگذارد. شاید این همه ساداتی که در کوه و در و دشت و بیابان و سر کوه و ته درّه و اینها دفن شدند آثار پدرشان رسولالله باشد و علی! هان؟
ببین وقتی که حسین میگوید که آیا من خونی ریختهام که دارید قصاص میکنید؟ خانهای را خراب کردهام که میخواهید مقابله کنید؟ چه کار کردم؟ دعوت کردید آمدم. میگویند «بُغْضاً لاَبِیكَ» حالا برایت جا افتاد؟ ما با بابایت دشمنیم، تسویه حساب درست حسابی نکردیم . علی یک جان داشت از او گرفتیم باید هزارتا جان داشت مدام او را میکشتیم دوباره زنده میشد، تا بغض ما بترکد! حالا تو را گرفتیم.
درگیری مباحثه است بین هارون الرشید و موسی ابن جعفر بر سر اینکه میگوید شما چرا میگویید ما بچههای پیغمبر هستیم؟ خب ما هم بچههای پیغمبر هستیم! شما میگویید پیغمبر یک دختر داشت به نام فاطمه با علی ازدواج کرد ما از نسل او هستیم، ما هم بچههای عباس هستیم عموی پیغمبر و ما هم سیّد هستیم. گفت: به چه دلیل شما میگویی؟ یکی از موارد توبیخی هارون برای موسی ابن جعفر این است، یکی از فقرات کیفرخواست است:
شما به هوای اینکه میگویید ما بچههای پیغمبر هستیم مردم دورتان جمع میشوند و ما که میخواهیم مردم را متفرق کنیم بگوییم دشمن پیغمبر! هان؟
ببین دعوا سر آباء و اجداد است که منجر میشود به غل و زنجیر موسی ابن جعفر! موسی ابن جعفر گفت که الآن اگر پیغمبر آمد به تو گفت که دخترت را به عقد من در بیاور! در میآوری؟
گفت: البته! افتخار میکنم. گفت: ولی اگر پیغمبر بیاید به من بگوید دخترت را به عقد من در بیاور، من نمیتوانم چون نوه او هستم، دختر من هم میشود نوه و نتیجه او، پدربزرگ مگر میتواند با نوه و نتیجهاش ازدواج کند؟
چهل پدر هم نقش دارد یعنی در طول چهل! طول و عرض خلقت مگر چقدر است؟ «چهل پدر اثرگذار است»، پس جايگاه توليّت ربوبى چيست؟ كجاست؟ اصلاً همه چيز بهم میريزد و ريخته!
اينكه میگويم دين غيبتمدار حرفى براى گفتن ندارد! اينكه به پيغمبر میگويد که بعد از تو فتنهها به پا میشود، میگويد مگر كتاب نيست؟ میگويد خودِ اين كتاب عامل است، سر همين است! رديابى میكنيد تمام احاديث را میچسبانند به مصحف.
(تدریس 4097 – درس اول، تاریخ 11/04/1397 )
درس بیست و سوم: گفتار خدا در معراج با پیامبر؛ فضیلت خاتمالانبیاء در این چند مسئله نمیتواند اغنا کننده باشد چرا که در پیامبران سَلف نیز این مزایا وجود داشته است.
-«عَنْ أَمِیرِاَلْمُؤْمِنِینَ: قال الله: یَا أَحْمَدُ، تَدْرِی لِأَیِّ شَیْءٍ فَضَّلْتُکَ عَلَى سَائِرِ اَلْأَنْبِیَاءِ؟ قَالَ: اَللَّهُمَّ لاَ، قَالَ: بِالْيَقْينِ وَ حُسْنِ اَلْخُلُقِ وَ سَخَاوَةِ اَلنَّفْسِ وَ رَحْمَةٍ بِالْخَلْقِ، وَ کَذَلِکَ أَوْتَادُ اَلْأَرْضِ لَمْ یَکُونُوا أَوْتَاداً إِلاَّ بِهَذَا».
منبع:
ارشاد القلوب (دیلمی) ج 1 ص 199، کلیات حدیث قدسی، کتاب بحارالانوار است.
به پیغمبر میگوید که «يَا اَحْمَدُ»، «اَلَمْ تَدْرِي» آیا میدانی «لاَيِّ شَيْءٍ» به چه دلیل «فَضَّلْتُكَ عَلَى سَائِرِ الْاَنْبِيَاءِ»، به چه دلیل تو را بر همه انبیاء فضیلت دادم؟ «قَالَ اَللَّهُمَّ لَا» گفت: نه! «قَالَ بِالْيَقْينِ وَ حُسْنِ الْخُلْقِ وَ سَخاوَةِ النَّفْسِ وَ رَحْمَة الْخَلْقِ» چندتا شد؟ چهارتا.
خب یعنی در بقیه انبیاء اینها نیست؟ یقین اگر در پیغمبری نباشد که حرکت نمیکند! به صِرف اینکه در خواب به او گفتند برخیز، یا در دلش یک کسی آمد گفت این حرف را بزن یا درِ گوشش گفت، یا یک نوری دید، به صِرف این هیچ کسی ریسک نمیکند کار خطرناکی است. میخواهد بگوید من نمایندهٔ آسمان هستم، نماینده خدا هستم، به سمت مردم برود خودش را در معرض کشتار قرار بدهد، شکنجه، حبس، تمسخر، همه انبیاء یقین داشتند. موسی اگر یقین نداشت که این درخت خداست، تجلّی خداست جرأت میکرد بیاید برود پیش فرعونی که دربه در دنبالش بود تا خونش را بریزد؟
«وَحُسْنِ الْخُلْق» انبیاء خوش اخلاق بودند، ما انبیاء بداخلاق نداشتیم. عیسی مسیح از خوش اخلاقیش است که میگوید که هر وقت غم و غصه تو را گرفت بیا یک سیلی به صورت من بزن، اگر هم حالت جا نیامد تخلیه نشدی این سمتم هم بزن! حالا اگر بدعُنق بود چهارتا هم لیچار به یارو میگفت، از خوش اخلاقیش هست که به شاگردانش، به حواریون میگوید پاهایتان را بدهید من بشویم، بدون کفش و جوراب راه میرفتند، وقتی که میرسیدند به یک جایی خستگی در کنند چیزی بخورند، آفتابه را برمیداشت پای شاگردانش را میشُست. آیا اخلاقش حَسن نبود؟ «سَخاوَةِ النَّفْس» سخاوت نداشتند؟ ابراهیم همه گوسفندانش را که یک گله بزرگ بود به یک «لَا اِلَٰهَ اِلَّا الله» مفت و مجانی داد. دید یک نفر کنارش آمد و گفت: اوه ابراهیم چقدر گوسفند داری! گفت: میخواهی؟ گفت: بله! گفت: یک کلمه بگو، پولش فقط یک کلمه است. گفت: چیست؟ گفت: بگو «لَا اِلَهَ اِلَّا الله»، گفت: «لَا اِلَهَ اِلَّا الله»، ابراهیم گفت: همه آنها مال تو، سرش را انداخت حرکت کرد، یارو دستش را گرفت و گفت: بابا! من فرشتهام، من مَلک هستم، من میخواستم امتحانت کنم و ببینم مال دنیا چقدر به جگرت چسبیده است. سخاوت داشتند.
«رَحْمَةِ الْخَلْقِ» همه انبیاء رحمت بودند برای خلق . پس زحمت بودند؟ ها؟ اگر زحمت بودند که این چه لطفی بود در فلسفه رسالت؟ رسالت یعنی خداوند لطف کرده بر مردمِ هر زمانی، نمایندهای فرستاده تا آنها را به سوی اسماءالحسنی بشارت بدهند، به بهشت وعده بدهند. خب، این عدم تطابق بود رفت سراغ کارش که هیچ امتیازی هم نیست بر پیامبر آخرالزمان و از این تحلیلها هم زیاد میشود کرد و میگوید که تمام بزرگانِ روی زمین همه آنها اینطوری بودند! جالب است این آخرش رد میکند؛ «وَكَذَلِكَ اَوْتَادُ الْاَرْضِ لَمْ يَكُونُوا اَوْتَاداً اِلَّا بِهَذَا» اَوتاد یعنی آن خیلی خیلی مؤمنها، آن رجال ظهوری، میگوید اوتاد نمیرسند به مرحله «قُرب» مگر اینکه این را داشته باشند. خب پس این پیغمبر از حصر خارج میشود، از حصار، از تخصیص که فضیلتش این است، در شب معراج این منتی بود که گذاشتند و کسی از مخاطبین پیغمبر هم نبود که تحلیل کند.
(تدریس 4333 – درس اول، تاریخ 02/07/1397 )
درس بیست و چهارم: خدای متعجب چرا از فرآوردههای خود تعجب میکند؟
– « يَا اَحْمَدُ عَجِبْتُ مِنْ ثَلَاثَةِ عَبِيدٍ عَبْدٌ دَخَلَ فِي اَلصَّلَاةِ وَ هُوَ يَعْلَمُ اِلَى مَنْ يَرْفَعُ يَدَيْهِ وَ قُدَّامَ مَنْ هُوَ وَ هُوَ يَنْعُسُ وَ عَجِبْتُ مِنْ عَبْدٍ لَهُ قُوتُ يَوْمٍ مِنَ اَلْحَشِيشِ اَوْ غَيْرِهِ وَ هُوَ يَهْتَمُّ لِغَدٍ وَ عَجِبْتُ مِنْ عَبْدٍ لَا يَدْرِي اَنِّي رَاضٍ عَنْهُ اَوْ سَاخِطٌ عَلَيْهِ وَ هُوَ يَضْحَكُ ».
منبع:
کتاب ارشاد القلوب جلد ۱ صفحه ۱۹۹، حدیث قدسی از پیامبر و امیرالمؤمنین است.
این هم (حدیث) معراجیه است؛ «يَا اَحْمَدُ»، آن بالا با او صحبت میکند، این پایین با تلفن صحبت میکند موبایلش هم جبرائیل است و آن بالا مستقیماً. «عَجِبْتُ مِنْ ثَلَاثَةِ عَبِيدٍ» از سه نفر تعجب میکنم:
«عَبْدٌ دَخَلَ فِي اَلصَّلَاةِ وَ هُوَ يَعْلَمُ اِلَى مَنْ يَرْفَعُ يَدَيْهِ وَ قُدَّامَ مَنْ هُوَ وَ هُوَ يَنْعُسُ» بندهای که نماز میخواند دستش را بالا دراز میکند. انسان نمازخوان در دو صورت دستش بالاست؛ یکی تکبیرة الاحرام است میبرد کنار گوشش و یکی قنوت است. میگوید تعجب میکنم کسی که نماز میخواند دستش را میآورد بالا اما چرت میزند. خب تعجب دارد آقای الله؟ چرت میزند برای اینکه چیزی نمیبیند، برای اینکه طوطیواری به او گفتند نماز بخوان، عادت کرده یا از ترس جهنم است یا از خجالت اطرافیان نماز میخواند. همهٔ نمازها چُرت است، چُرت هم ندارد فکر و خیال مادیات است! طرف جنسش را گم کرد، آمد پیش قاضی و گفت فلان چیزم را گم کردم، قاضی گفت برو دو رکعت نماز بخوان! دو رکعت نماز خواند و آمد پیش قاضی گفت پیدایش کردم، تو از کجا فهمیدی؟ این چه نمازی بود؟ گفت که هیچی نماز معمولی بود، چون مردم گمشدههایشان را در نماز پیدا میکنند، چون مخاطبی را نمیبینند!
«وَ عَجِبْتُ مِنْ عَبْدٍ لَهُ قُوتُ يَوْمٍ مِنَ اَلْحَشِيشِ اَوْ غَيْرِهِ وَ هُوَ يَهْتَمُّ لِغَدٍ» کسی که خوراکی دارد که امروزش سیر بشود به فکر فردایش است. خب این هم که قرآن فرمان میدهد «لَيْسَ لِلْاِنْسَانِ اِلَّا مَا سَعَى (۳۹ نجم)، وَ اَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى (۴۰ نجم)» قرآن میگوید کار بکن چیز دربیاور، آن وقت اینجا میگوید خدا تعجب میکند از کسی که امروز غذا دارد و به فکر غذای فرداست!
«وَ عَجِبْتُ مِنْ عَبْدٍ لَا يَدْرِي اَنِّي رَاضٍ عَنْهُ اَوْ سَاخِطٌ عَلَيْهِ وَ هُوَ يَضْحَكُ» تعجب میکنم از کسی که میخندد نمیداند من از او راضی هستم یا بر او خشمگینم!
حالا اصل موضوع سر همین «تعجب» است، خدا تعجب میکند تو هم تعجب میکنی، چه فرقی بین توی مخلوق و آن خالق است؟ تعجب یعنی یک چیزی که از قبل نمیدانسته، نمیدیده، پیش بینی نمیکرده، یک دفعه به آن میخورد تعجب میکند! خدا مگر خلق نکرده؟ مگر عالِم «بِمَا کَان وَ مَا یَکون وَ مَا هُوَ کائن» نیست؟ پس چرا تعجب میکند؟ همهٔ اینها نشان میدهد که سر ما بندگان خدا، در زمینهٔ توحید کلاه رفته!
(تدریس 6830 -درس سوم، تاریخ 09/04/1403)
درس بیست و پنجم: گناهان در آمیزشهای موقت از بین میروند.
– «قَالَ اَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: اِنَّ النَّبِيَّ صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ آلِهِ لَمَّا اُسْرِيَ بِهِ اِلَى السَّمَاءِ قَالَ لَحِقَنِي جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ يَا مُحَمَّد اِنَّ الله تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ اِنِّي قَدْ غَفَرْتُ لِلْمُتَمَتِّعِينَ مِنْ اُمَّتِكَ مِنَ النِّسَاءِ».
کتب: کتاب مَن لایحضره الفقیه جلد ۳ صفحه ۲۹۵، کتاب مستدرک الوسائل جلد ١٤ صفحه ٤٥٢ است.
«قَالَ رَسُول الله صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ سَلَّم لَحِقَنِي جَبْرَئِيلُ (وَ ذَكَرَ مِثْلَهُ) ».
کتب: کتاب اَلْمُقْنِعِ صفحه ۱۱۳ است.
از امام باقر نقل میکند «اِنَّ النَّبِيَّ لَمَّا اُسْرِيَ بِهِ اِلَى السَّمَاءِ قَالَ لَحِقَنِي جَبْرَئِيلُ» گفت وقتی که به سفر فضایی رفتم جبرائیل گفت: «يَا مُحَمَّد اِنَّ الله تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ اِنِّي قَدْ غَفَرْتُ لِلْمُتَمَتِّعِينَ»، از تمتُّع میآید همان صیغه، «لِلْمُتَمَتِّعِينَ» آنهایی که متعه میکنند، «لِلْمُتَمَتِّعِينَ مِنْ اُمَّتِكَ مِنَ النِّسَاءِ». خب، پیغمبر این همه راه به آن بالا رفته که خدا به او بگوید که به مردها بگویید که خوش گذرانی کنند و دنبال زنها بروند و تحت عنوان صیغه حرمسرا تشکیل بدهند. جالب است میگوید: «اِنِّي قَدْ غَفَرْتُ»! دقّت کنید، چه کسی گفت؟ «اِنَّ الله تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ» خدا گفت، گفت من میبخشم گناهان کسانی که متمتّع باشند «مِنْ اُمَّتِكَ مِنَ النِّسَاءِ».«قَالَ رَسُول الله لَحِقَنِي جَبْرَئِيلُ»پیغمبر گفت که این قانون را جبرائیل از طرف خدا به من ابلاغ کرد. حالا شما چطوری تحلیل میکنید؟ این همه راه، نمیدانم هزاران کیلومتر نوری، اینطور که میگویند پیغمبر رفته بالا با خدا دیدار کرده و چیزهایی که از آنجا آورده، اگر یادتان باشد:
– یکی حجامت بود؛ «حجامت بکنید»!
– یکی هم این است؛ «صیغه بکنید»!
و بعد هم پیغمبر از آنجا اهل جهنم را دید که زن در جهنم به موی سرش آویزان است، پرسید این کیست و چه کرده؟ جبرائیل گفت این موهای سرش را مردم دیدند. پیغمبر پرسید آن یکی زن که از مجاری جلو و عقبش چرک و خون درمیآید این چکار کرده؟ گفت این زنا داده، همین!
سر و ته سفر فضایی پیغمبر همین است، حالا یک مقدار هم که از علی تعریف کرده است. این موارد برای عقلا خیلی مسئله ساز شده است.
(تدریس 6309- درس چهارم، تاریخ 29/11/1400)
درس بیست و ششم: آیا روزه میتواند حکمت مسکوتِ الهی را باز کند؟
-«قَالَ: یَا رَبِّ، وَ مَا مِیرَاثُ الصَّوْمِ؟ قَالَ: اَلصَّوْمُ یُورِثُ الحِکْمَةَ، وَ الْحِکْمَةُ تُورِثُ الْمَعْرِفَةَ، وَ الْمَعْرِفَةُ تُورِثُ الْیَقِینَ. فَاِذَا اِسْتَیْقَنَ الْعَبْدُ لَا یُبَالِی اَصْبَحَ بِعُسْرٍ اَمْ یُسْرٍ».
منابع:
کتاب ارشاد القلوب دیلمی صفحه ۱۹۹
کتاب کلیات حدیث قدسی صفحه ۳۸۱، از رسول خاتم است.
رسول خاتم در معراج یعنی سفر فضایی از خدا سؤال میکند که بقول دین میلیاردها کیلومتر نوری ایشان عمودی حرکت کردند «قَالَ: یَا رَبِّ، وَ مَا مِیرَاثُ الصَّوْمِ؟» گفت: خدایا ارثِ روزه چیست؟ از روزه به ما چه میرسد؟
«قَالَ: اَلصَّوْمُ یُورِثُ الحِکْمَةَ» فرمود: روزه به شما حکمت میدهد. حکمت هم که یکی از اسامی خدا حکیم است یعنی اینکه شما دیگر در هیچ چیزی نمیمانید و جواب همه سؤالات را پیدا میکنید. خود قرآن که یکی از اسامی آن حکیم است نتوانسته حکمت را برای مردمی که به آن ایمان و اعتقاد دارند باز کند، اگر باز میکرد که مردم در دوراهی گیر نمیکردند و در چالش نمیافتادند.
«وَ الْحِکْمَةُ تُورِثُ الْمَعْرِفَةَ» حکمت نتیجهٔ آشنایی و معرفت است، «وَ الْمَعْرِفَةُ تُورِثُ الْیَقِینَ» آشنایی و معرفتِ الهی باعث یقین میشود، «فَاِذَا اِسْتَیْقَنَ الْعَبْدُ لَا یُبَالِی اَصْبَحَ بِعُسْرٍ اَمْ یُسْرٍ» خیلی حرف است ها! اینجا یکطور دیگری میگوید «کَالْمَیِّتِ بِینَ یَدَیِ الغَسَّال»، یکطور دیگری میگوید «اِنَّ الله اشْتَری»، میگوید به مرحلهٔ یقین که رسیدی دیگر مهم نیست صبح که میکنی سخت است یا آسان است. یقین خیلی مهم است، یقین یعنی «اَلْمُؤْمِنُ كَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ» مؤمن مثل کوه است هیچ بادی تکانش نمیدهد. خب، میگوید وقتی که عبد و بنده یقین پیدا کرد به این مرحله واصل میشود.
( تدریس 6353 – درس پنجم، تاریخ 19/01/1401 )
درس بیست و هفتم: فاحشه به بهشت میرود.
«اِطَّلَعْتُ عَلَى الْجَنَّةِ فَرَاَیْتُ امْرَاَةً زانِیَةً فَسَأَلْتُ عَنْهَا فَقِیلَ اِنَّهَا مَرَّتْ بِكَلْب یَلْهَثُ مِنَ الْعَطَشِ فَاَرْسَلَتْ اِزَارَها فِي بِئْر فَعَصَرَتْهُ فِي حَلْقِهِ حَتَّی رَوِىَ فَغَفَرَ اللّهُ لَهَا»
منابع:
کتاب جواهرالکلام از شیخ محمد حسن نجفی صفحه ۳۱، از پیامبر است.
خیلی جالب است، این نسخهها از آن کوزهای است که یادتان هست گفتم امام علی گفت در اول اسلام وارونه شد و به زمین ریخت، من اینها را از همان کوزه جمع کردم و اینها یادگارهای خوبی است که نشان میدهد « یَاتِ بِدینٍ جَدید » یعنی چه، یعنی دینی که میخواهد بیاید مغایر با این دینی که از آباء و اجداد رسیده، یعنی چه؟ در لیلة المعراج، میدانید که پیغمبر عروج کرد و معراج رفت «سُبْحَانَ الَّذِي اَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ» آیه اول سوره اَسراء است که یک سوره هم به نامش هست، اسراء. خدا پیغمبر را برداشت و به مهمانی آسمان برد و در عرض چند ساعت، میلیاردها سال نوری را برایش به نمایش گذاشت یعنی این راهی را که پیغمبر رفت تا عرش و برگشت میلیاردها سال نوری وقت میگیرد که حتی رصد بشود.
ما الآن رصدخانههایمان، منجمین و دانشمندان متافیزیک در اطلاعات و اخبارشان بُردی نداشتند. پیغمبر رفت تا جایی که جبرائیل گفت من دیگر نمیتوانم بیایم، جبرائیلی که معاون خداست و میرود در خانه خدا و برمیگردد و به همه انبیاء پیغام خدا را میرساند، گفت: «لَوْ دَنَوْتُ اَنْمُلَة لَاحْتَرَقْتُ» ای پیغمبر اگر از اینجا به بعد من بیایم میسوزم و خدا فقط به تو اجازه داده و لباس هم به تو داده است. میگویند اینکه پیغمبر نمیسوخت و آن منطقه ممنوعه را میرفت که منطقه قرب بود یعنی رفته بود جایی که محل فرمانروایی خداست، میگویند شاید به خاطر آن مرکبش بود چون سوار بر مرکب شد و رفت حالا این مرکب یا یک سفینه فضایی بوده، من نمیدانم چه بوده است. خب، پیغمبر آن بالا رفت. حالا خوب گوش کن ببین چه میگوید.
«اِطَّلَعْتُ عَلَى الْجَنَّةِ فَرَاَیْتُ امْرَاَةً زانِیَةً» پیغمبر میگوید که من رفتم بالای بهشت دیدم یک زنِ زناکاری در بهشت است، حالا چطوری پیغمبر دیده لباس خاصی تن این زن بوده یا پیغمبر با چشم خدایی میدیده که این در دنیا زناکار بوده یعنی اینکه شغلش این بوده است. یک وقت میبینی یک کسی یک بار، ده بار، صد بار زنا میکند که این لغزش است، اما این اصلاً شغلش است و مجبور است. حالا یا به آمیزش اعتیاد پیدا کرده یا نیاز مالی دارد یکی از این دو مورد است چون بعضیها معتاد هستند مثل هنده مادر معاویه این معتاد بود و نیاز مالی نداشت و وضع مالی او خوب بود و این بیماری داشت و حالا اسم این بیماری چیست؟ من نمیدانم، بیماری جنون جنسی داشت که لحظهای نمیتوانست از مردها دور باشد، یعنی شاید در بیست و چهار ساعت به کرّرات همبستر میشد. خب این زانیّه معلوم میشد که شغلش بوده چون اگر یکی یا دو بار یا صد بار.. باشد خدا میبخشد، ما این همه سند داریم که خدا میبخشد حتی در اسم زنا هم داشتیم اگر یادتان باشد، در این ۱۴۲ صفحه داشتیم که «وَ اِنْ زَنَی» من هنوز هم یادم است و در بعضی از نسخهها این بود که ولو اینکه زنا کرده باشد. الآن در خاطرم نیست.
خب پیغمبر گفت دیدم یک فاحشهای را در بهشت آمده، تعجّب کردم که برای چه به بهشت آمده «فَسَأَلْتُ عَنْهَا» از جبرئیل پرسیدم و گفتم که این برای چه اینجاست؟ حالا خوب گوش کن ببین خدا چقدر مهربان است، این آقا جبّاره چقدر بخشنده است، این خدا چقدر موجودات خودش را دوست دارد. آقا من به دلایل مختلف قسم میخورم به ذات اقدس جلاله که جهنم حقّ است ولی هیچ کس جهنم نمیرود به خاطر اینکه خداوند بشر را دوست دارد! نگاه نکن که امروز تحت عنوان فقر و درد و رنج و غم و غصه به ما سیلی میزند چون اینجا ظرفش ایجاب میکند، اینجا دنیاست. یادتان هست نسخهای داشتیم دنیا یعنی پست، پایین، بیمقدار، بیارزش؟ اینجا مسافرخانه است و آمدیم که برای قرارگاه و خانه ابدی کارهای اصلی بکنیم.
جبرائیل به او گفت «اِنَّهَا مَرَّتْ بِكَلْب». این کلام را بعداً در خلوت سین جیمش کن، صغری کبری کن، بالا و پایینش کن، کلماتش را تک تک بسنج ببین این حرف خیلی بزرگ است. گفت این زن فاحشه یک روزی از یک جایی رد میشد و یک سگ را دید، حالا ببین گربه هم نمیگوید، چون انسان به گربه یک ملاطفتی دارد یک مقداری از سگ نفرت ذاتی هست حالا نجس است یا یک چیزی هست، عمداً سگ را نام برده و میخواهد بگوید خدا چقدر موجوداتش را دوست دارد، حتی سگ را. با این حساب آیا میآید انسان را اذیت کند؟ «اِنَّهَا مَرَّتْ بِكَلْب یَلْهَثُ مِنَ الْعَطَشِ» یک روزی این زن فاحشه از یک جایی رد میشد، دید یک سگ کناری افتاده و تشنه است و زبانش را هم در آورده «یَلْهَثُ» از زور تشنگی بیحال افتاده مدام زبانش را تکان میدهد یعنی با علامت میگوید که یک نفر به دادم برسد یک جرعهای آب به من بدهد.
«فَاَرْسَلَتْ اِزَارَهَا» این زن نگاه کرد دید یک چاه آنجاست ولی دلو ندارد، آبش هم پایین است. خوب توجّه کن ببین، این روانشناسی، جامعهشناسی، حیوانشناسی، انسانشناسی و خداشناسی شما را کجا دارد میبرد.
میگوید لباسش را از تنش درآورد «فَاَرْسَلَتْ اِزَارَهَا فِي بِئْر» حالا هر چه لباس بر تنش بود همه را درآورد و به قول تهرانیها لخت و پتی شد و بهم گره زد و در چاه انداخت و این لباسها آب را جمع کردند و آب را کشید، «فَعَصَرَتْهُ» پس آب را در دهانش ریخت «فى حَلْقِهِ حَتّى رَوِىَ» تا اینکه اینقدر این کار را کرد تا این سیر و سیراب شد. «فَغَفَرَ اللهُ لَهَا» خدا گفت برو! یک عمری بد کردی اما با همین یک کار به بهشت برو. حالا میتواند بگوید این جبّار تند و تلخ و تیز و خشن است و پوست میکند؟ نه. با یک کار میبخشد. بعد یک آموزش هم به ما میدهد که ما حیوانات را دوست داشته باشیم و یکی اینکه خدایی که به خاطر یک حیوان اینطوری ترحّم میکند و ورق زندگی یک فاحشهای را که باید مخلد در آتش باشد برمیگرداند، چطور ممکن است که انسان را از یاد ببرد.
(تدریس 409 – درس هفدهم، صفحه 141، تاریخ 19/03/1391 )
درس بیست و هشتم: ابلهان، پیامهای وحی را میپذیرند.
«قَالَ رَسُول الله دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَاِذَا اَکْثَرُ اَهْلِهَا الْبُلْهُ».
منابع:
کتاب نهج الفصاحه صفحه ۴۷۹ روایت ۱۵۵۶
کتاب جامع الصغیر سیوطی جلد ۱ صفحه ۶۴۵
کتاب تاریخ دمشق حدیث ۹۳۹۲
کتاب تهذیب الکمال جلد ۲۶ صفحه ١١٨
کتاب کنزالعمال حدیث ۳۹۳۱۳
کتاب حقایق التأویل صفحه ۲۴۷
کتاب بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حدیث ریشهری جلد ۱ صفحه ۷۶۸
کتاب عوالی اللآلی حدیث ۱۳۱، مُسند شهاب جلد ۲ صفحه ١١٠، از رسول مکرم است.
نبی خاتم میگوید: «دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَاِذَا اَکْثَرُ اَهْلِهَا الْبُلْهُ» وارد بهشت شدم و دیدم اکثریت آنها ابلهان هستند. احتمالاً در سفر فضایی بوده، در معراج رؤیت کرده که آن هنگام هم که بهشتی در کار نبوده و تنها مقدمهای بوده، فرضیهای بوده، فیلمی بوده! پیامبر اعتراف میکند که اکثریت بهشتیان «اَلْبُلَهَاء» هستند.
ابله در لغتنامهٔ فارسی و عربی به معانی مختلف است؛ بیشعور، نفهم، کم عقل، یعنی «اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ (۳ بقره)» کسانی که بی استدلال و برهان، وحی را میپذیرند آنهایی هستند که از عقل سلیم به دور هستند. مستندات بسیار بود و عمداً همه را خواندم، هم از شیعه بود و هم اهل سنّت!
( تدریس 6660- درس اول، تاریخ 18/07/1402 )
بازخوان: پس چرا میگویی از عقل استفاده کن؟
شاید این درس تکرار باشد، تکراری که لازم است. میگوید: «اِنَّ اَكْثَرَ اَهْلِ الْجَنَّةِ الْبُلْهُ» بیشترین اهل بهشت انسانهای ابله هستند. حالا اینجا مترجم آمده معنای فارسی کرده یعنی «ساده»! آیا ابله یعنی ساده؟ ابله برابر نیست با احمق؟ نیمچه دیوانه را ابله میگویند، بقول مردم «یک تختهاش کمه، سیمهایش قاطی است». اینها مخاطبین پیغمبر هستند، اینها هرچه پیغمبر گفت، گفتند «سَلَّمْنَا» ما تسلیم هستیم. پیغمبر گفت من شقّالقمر کردم ماه را دو نصف کردم، همه گفتند درست است دو نصف کردی!
خِرد، معارض ابله بودن است، عاقل کسی است که ابله نیست. آن وقت چقدر میآید دین تبلیغ عقل را میکند؟ از آن طرف این است و از آن طرف آن، از این طرف میخواهد که خل و چلها را دور خودش نگه دارد، آدمهای کم عقل، احمق و ابله را جمع کند، دور پیغمبر اکثراً همینها بودند، آدم عاقل خیلی کم بود، برای همین چون عقل نداشتند آمدند به زور شمشیر وارد حوزهٔ اسلام شدند، پیغمبر که به شهادت رسید همهٔ آنها برگشتند.
اگر با عقل آمده بودند برمیگشتند؟ «اِرتَدَّ النَّاس»! اگر با منطق و برهان و حجت و دلیل رو به پیغمبر آمده بودند آیا بعد از شهادت نبوی از اسلام برمیگشتند؟ با همهٔ کم عقلیشان فهمیدند که این معجزات من درآوردی و شعبدهبازی است. آن کسی که میگوید من خودم در آن شب آنجا بودم که پیغمبر خاتم ماه را شکافت دو نیمه کرد و یک نیمهاش پشت کوه نزدیک مدینه افتاد، آیا آن ابله نیست؟ آیا راویان ما مثل این نیستند؟ محدثین مثل اینها نبودند؛ خوش باور و بی تحقیق؟
(تدریس 7021 – درس سوم، تایخ 02/02/1404 )
بازخوان:مگر بهشتی وجود دارد که آن را دید؟
این درس هم فکر میکنم بازخوان باشد ولی لازم است، یک چیزهایی لازم است که آدم هرچند بار، یک بار تکرارش کند. «دَخَلْتُ الجَنَّةَ فاِذَا اَکثَرُ اَهلِها اَلبُلْهُ» پیغمبر میگوید وارد شدم بر بهشت دیدم اکثریت قاطع اهالی بهشت ابله هستند. شما از اینجا که رفتی قاموس لغات را نگاه کن، لغتنامه دهخدا را نگاه کن، ببین ابله به چه کسی میگویند! ابله یعنی احمق، یعنی چل و خُل، یعنی کسی که مغزش پارسنگ میزند، یعنی کسی که سیمهایش قاطی شده، معلوم است دیگر وقتی که این حرفها را میزنند و آنها میپذیرند باید به بهشت بروند!
یک مشکل دیگر این است که اینجا پیغمبر میگوید «وارد بهشت شدم»، مگر الان بهشت آماده شده؟ مگر بهشت ساخته شده؟ مگر بهشت آفریده شده؟ پیغمبر رفت معراج از آن بالا ماکتی دید، بهشت ندید. بهشتی که در درس خواندیم که «بین هر دو درجهاش پانصد سال راه است»، پیغمبر داخل آن بهشت رفته؟ بله؟ از خود دین دربیاور به خود دین بزن دیگر! این روش محاجه است.
( تدریس 7026 – درس یازدهم، تاریخ 11/02/13404 )
نکته : قابل توجه دانشجویان و محققین محترم، این جزوه به تکرار به روز رسانی می گردد و اسناد و دروس جدید اضافه می شود. ( آخرین ویرایش 10/04/1404 )